تخطي إلى المحتوى الرئيسي

روزنامه خاطرات عين السلطنه ( فارسى ) — صفحة 132

مساهمون:

ص١٣٢
بودند . رفتند در آب تا چشم كار مىكرد رفتند كه هيچ نمايان نبودند . موج خيلى تماشا داشت . روى هم مىخوابيد ، به قدر سه چهار ذرع . آنوقت مىريخت كنار دريا . صدا مىكرد مثل توپ . خيلى در آب مانديم ، حظ كرديم . اين همه زحمت كه در اين راه كشيديم به اين يك ساعت در رفت . بعد از دو سه ساعت آب‌بازها معلق‌زنان بىخستگى آمدند . جميع نوكرها رفتند در آب . ناهار خورديم . امروز دريا تلاطم دارد . خوب در آب نمىشود رفت . آدم غرق مىشود . بعد از ناهار باز آب‌بازها در آب رفتند . مىگفتند دو سه ماه است كه در آب شنا نكرده‌ايم يادمان رفته است . پرسيديم چند ساعت در آب مىمانيد . گفتند از صبح تا مغرب . بعد از چاى با حضرت و الا و آب‌بازها رفتيم در آب . قاعده به دستمان دادند كه آن دست موج مىتوان ايستاد . گفتند هروقت كه موج مىآيد يا سر در زير آب بكنيد يا بپريد هوا كه موج مىگذرد و آدم همان‌جا هست . ما هم همين‌طور كرديم و همان جور شد . خيلى مانديم . حضرت و الا زود بيرون تشريف آوردند . ولى ما بوديم . ريگ به سر و صورت آدم مىخورد و پاى آدم روى ريگها وقتى كه مىپريد مىخورد و خيلى درد مىگرفت . وقتى كه اين دست موج بود در كنار دريا موج آدم را در روى زمين مىغلطاند ، خيلى قشنگ بود . نمىشود نوشت . بعد اسب الموتى و يك اسب كرنگ لخت كرديم . دو آب‌باز سوار كرديم ، در آب انداختيم . خوب شنا مىكردند . قدرى از موج مىترسيدند . دو روز است كه دريا تلاطم مىكند . از روى دريا چند پرنده كه به زبان مازندرانى « جلوت » مىگويند مىآمدند و مىرفتند . دوتا از اين جلوتها را حضرت و الا زدند در هوا ، در دريا افتاد . آب‌بازها آوردند . يك دانه هم عماد السلطنه زدند . آن هم آوردند . اين مرغها حلال هستند . دو مرغ ديگر كه ماهى مىگرفتند و قدرى بزرگ بودند اسمش به زبان مازندرانى « كوگى » [ است ] و حلال نيستند حضرت و الا در هوا زدند . شكار ديگرى نشد . سه ساعت به غروب مانده سوار اسب كرنك شدم زدم در دريا ، نمىترسيد ولى رخت من تر شد . بيرون آمدم . همه اسبها ترسيدند جز اسب من . از اين سفر امروز لذت ديديم . روز خوبى بود . روز از اين خوب‌تر نمىشود . خيلى خوب جائى بود . بهتر از اينجا نمىشود . كم اينجور تماشا اتفاق مىافتد . ديگر شكارى نشد . در جنگل پرىشهرا بود . مازندرانيها مىگويند « اهل » . مرغ ديگر بود نديدم . صدايش را شنيدم . اسمش « اگيجاق » مىگفتند . همه چيز را اسم گذاشته‌اند . ديگر شكارى نشد . تماشاى امروز به همه عالم مىارزيد . شب شام چلوكباب خورديم . پشه حساب نداشت . هوا ابر بود .

ايزده

يكشنبه 9 - ربع به دسته مانده سوار شديم به طرف ايزده روانه شديم . رفتيم به جنگل . اين جنگل مغان‌ده است . خيلى جنگل بزرگ خوبى است . بعد از آنجا برگشتيم . پيش از رسيدن به جنگل در زمين صافى يك شغال ايستاده بود ، من تاخت كردم يك تير انداختم نخورد . على اكبر خان هم آمد اسبش سركشى كرده بود ، على اكبر خان را زد [ زمين ] در ميان جنگل تيغ درخت همه سر و صورتش را پاره پاره كرده بود ، خدا