شده بودند . جاى افسوس بود . يك دفعه چهار بچه با دو خوك ، يك دفعه يك خوك با دو بچه . بچههايش قد گربه بودند . اگر تازيها عقب نبودند حكما يكى از بچههايش را گرفته بودند . ديگر چيزى پيدا نشد برگشتيم . عصر استاد مرتضى شكارچى يك شوكا زده بود آورد . شب كباب شوكا و كتلت گوشت مرال آقا حسين درست كرده بود خورديم .
عربخيل و مغانده
پنجشنبه 6 ذيقعده 1304 - صبح سوار اسب كهر شدم . رفتيم سر خوكهاى ديروز . خيلى معطل شديم خوك درنيامد ، رم خورده بودند و رفته بودند . افتاديم به راه . راه در درهء سختى بود . رودخانه از ميان و جنگل دور و خيلى به صعوبت رد شديم تا از اين تنگه رد شديم . راه كمى باز شد ، ولى باز در رودخانه بود . متصل اين دست و آن دست رودخانه مىرفتيم . من شمردم شش مرتبه بىكموبيش به رودخانه زدم . در يك چمنى نزديك ده عربخيل كه رعيتهاى عربخيل جلو آمده بودند به ناهار افتاديم . ناهار خورديم . همهء غذا از گوشت شوكا و مرال بود . گوشتى است كه خيلى كم پيدا مىشود . عربخيليها سگهاى معتبر همراه آورده بودند به جهت خوك . بعد از ناهار سوار شديم ، دو سه دفعه ديگر در رودخانه زديم . بعد از ناهار جنگل خيلى بزرگ شد . درختهاى خيلى كهن داشت و راه هم خوب شده ، هيچ سختى نداشت . رمضان شكارچى عربخيل با چند سگ و پياده در ميان درختها افتادند . يكبار گفتند خوك .
رفتيم ايستاديم . تا سنگ انداخت خوك درآمد بيرون . چهار قدم فاصله داشت . خوك بزرگى هم بود . يك ثانيه نكشيد كه رفت . اين خوك هم از دست در رفت . آمديم به عربخيل رسيديم . چايى را در سرچشمهء عربخيل خورديم . يك ساعت در آنجا مانديم .
بعد سوار شديم در جنگل افتاديم . جنگل كوچكى بود ، يعنى درختهاى كوچكى داشت .
هيچ چيز پيدا نشد . نزديك ده مغانده رعيتها آمده بودند جلو ، در ميان آبادى چادر زده بودند . سه ساعت و ربع كم به غروب مانده وارد مغانده شديم . امروز بيست دقيقه به دسته مانده از منزل حركت كرديم و سه ساعت و ربع به غروب مانده به منزل رسيديم .
دو ساعت در راه معطل شديم . هفت ساعت و نيم راه آمديم كه همهاش در آب زديم .
خيلى راه بود . جميع رعيتهاى عربخيل به ييلاق رفتهاند ، ولى رعيتهاى مغانده كمىشان رفتهاند . مغانده ده بزرگى است . شالى خيلى سبز و خوب است . عصر هندوانه و خربوزه و خيار آوردند ، ولى از ترس نوبه كم خورديم . در اين ده همه چيز پيدا مىشود از ميوهجات . آقاى عماد السلطنه يك سبزقبا در هوا زدند . نزديك ده مغانده يك سار در هوا مىرفت حضرت و الا و من و آقاى عماد السلطنه شش تير انداختيم افتاد و معلوم نشد كه كى زده است . شب زود خوابيدم .
خيك و خيككوته
جمعه 7 شهر ذيقعده - صبح خيلى دير از خواب برخاستم . نزديك ناهار رمضان