تخطي إلى المحتوى الرئيسي

روزنامه خاطرات عين السلطنه ( فارسى ) — صفحة 128

مساهمون:

ص١٢٨
مفرش رسيد . يك ساعت و نيم ديگر شد تا بارهاى ديگر رسيدند . جاهاى چادر تر بود . غروب آمديم در چادر ، ولى چه چادر . نگاه نمىشد بكنى از گل . هر نوكرى به يك صورت ، همه تا سينه گل و رخت پاره . امروز بيست دقيقه به دسته مانده سوار شديم . چهار ساعت و نيم به غروب مانده وارد منزل شديم . هفت ساعت و نيم راه آمده‌ايم . گويا در دنيا راه از اين بدتر و نحس‌تر و نجس‌تر و پيسىتر و عجيب‌تر و غريب‌تر و بىمعنىتر نباشد . شام زود خورديم و خوابيديم . گويا نصف بدى آن راه را نوشته باشم . و السلام .

شكار قرقاول - آبگرم لاويج

دوشنبه 3 - صبح حضرت و الا به شكار قرقاول تشريف برده بودند . من و آقاى عماد السلطنه از عقب رفتيم . وقتى كه رسيديم يك قرقاول شكار فرموده بودند . قرقاول در ميان علف « چماز » هست . زيادتر در اين علف هست . اين علف هم بلند است ، تا پاى ركاب هست . چند دانهء ديگر بلند شد ولى شكار نشدند . دو قرقاول بزرگ از پيش من بلند شد من دست‌پاچه شدم تير نتوانستم بيندازم كه شكار نشد . مراجعت كرديم ناهار خورديم . بعد از ناهار دو ساعت خوابيدم . بعد از خواب رفتيم با آقاى عماد السلطنه در آب‌گرم . آب‌گرم خيلى است . دو سه‌تايش بس‌كه آدم رفته خيلى كثيف است . يكى هست كه هيچ ته ندارد . حقيقت هم همين‌طور است هرچه محمد تقى رفت به ته حوض نرسيد . بعضى جاهايش سنگ هست كه مىشود نشست . در اين حوض رفتيم ، آبش چندان گرم نيست . در آنجا شنا كرديم . چشمه‌هاى كوچك خيلى دارد و خيلى جاها آب گرم درمىآيد و لجن شده است . نيم ساعت در آنجا مانديم . بعد آمديم حضرت و الا مىخواهند باز به شكار بروند كه باران گرفت ، شكار نرفتيم . صبح هوا آفتاب بود . باز مه و ابر شد . وقتى كه آفتاب بود خيلى تماشا داشت . كوه اندر كوه جنگل است . هرچه چشم مىبيند جنگل است . آقا جمشيد در همان علفها يك خوك ديد و مىگويند خوك در همين علفها هست . در اين جنگلها مىگويند ببر و خوك و خرس و مرال و شوكا هست ، ولى سخت است . انشاء الله از اين‌ها شكار شود . شكار قرقاول خيلى تماشا دارد ، مثل بلدرچين است شكارش . چند دانه خروس قرقاول بلند شد كه خيلى قشنگ بود . يك دانه بزرگش را حضرت و الا زدند ولى گم كرديم . [ قرقاول ] فراوان است . هرجا از اين علفها است حكما قرقاول دارد . بچه‌هايش تازه بزرگ شده‌اند . نماز كردم . باز هوا مه بود ، باران هم مىباريد . انشاء الله فردا آفتاب مىشود . در اين جا رطوبت فراوان است . هرجا را كه دست مىزنى تر است و هرجا كه چيز مىگذارى تر مىشود . همه لباسها و هرچه اسباب است تر است . كلاه و كفش همه از دست گل و باران ديروز ضايع شده است . كلاه من كه تماشا دارد . امروز كاغذ به جهت شهر نوشتم . على مغاندهى با قدرى برنج به شهر برد . شب هوا مه بود و باران هم مىباريد . انشاء الله فردا به همان‌جا كه صبح رفتيم به شكار خواهيم رفت . تفنگها ديروز تماشا داشت . اين سفر من دو تفنگ دارم و يكى دست محمد تقى است . ديروز تفنگ خودم
روزنامه خاطرات عين السلطنه ( فارسى ) — صفحة 128 | قهرمان ميرزا عين السلطنه