عربخيل ( عربخير )
جمعه سلخ شهر شوال المكرم 1304 - صبح سوار اسب كهر شدم به طرف خرت رودبار « 1 » روانه شديم . هوا مه داشت . پسر نهنه محمد آمد تا سر راه ، ما را راه انداخت ، از آنجا برگشت . بلده دكان و بازار داشت . دكان همه چيز پيدا مىشد . از ميان يك درهاى روانه شديم . راه بسيار بد بود . بار زغال بسيار مىآمد . در اين راه تنگ خيلى معطل شديم تا بارهاى زغال رد شدند . رو به بالا روانه شديم . گاهى راه خوب و گاهى راه بد بود . خيلى سربالا رفتيم . هوا خيلى گرفت ، بطورى كه سى قدم را آدم نمىديد . از آسمان « شى » مىآمد . همه رخت و تفنگتر شدند . گردنهء بسيار بلندى بود . يحيى بلد مىگفت اگر مه نبود دريا و جنگل و دهات نمايان بودند . سفرى كه به الموت رفتيم و از الموت به آبگرم سه هزار رفتيم يك گردنه بود مثل همينكه دريا و جنگل نمايان بود . آنجا هم مه گرفت نگذاشت تماشا كنيم . اين راه و اين مه مانند آن گردنه مىماند . خيلى رفتيم تا به بالاى گردنه رسيديم . چشم چشم را نمىديد از كثرت مه . از گردنه سرازير شديم . خيلى سرازيرى آمديم . يك چشمه در اين راه بود در آنجا به ناهار افتاديم به خيال اينكه ناهاربردار همراه است . عليمردان آمد گفت ناهاربردار با آفتابگردان و « سيز » خانه عقب ماندهاند . يك ساعت معطل شديم نيامدند . قدرى ورك آتش زديم . صداى كبك مىآمد . ولى كبك را كسى نمىديد .
سوار شديم رو به پائين آمديم . يحيى بلد را جلو فرستاديم كه چائى درست كند . مه خيلى اذيت كرد . جميع رختها خيس آب شده بودند . همه تفنگها زنگ زده بودند .
سرپائينى هم خيلى خسته كرد . جميع بارها عقب بودند . به گمان اينكه با بارها بلد مىآيد ولى تحويلدار مغانده را گفته بوديم كه همراه بنه بيايد . او هم همراه بنه نيامده بود . شش ساعت از دسته گذشته وارد خانهء كدخداى عربخير « 2 » شديم . در يك اطاق تازهساز كدخدا رحمانقلى نشستيم . زن كدخدا ناهار درست مىكرد . چاى را حاضر كردند . يك فنجان چاى خورديم . يك ساعت و نيم بعد از ما مفرش و چادرها رسيدند . گفتند ولى بلد همراه ما نبود راه را گم كرده بوديم . يك نفر بلد در راه پيدا كرديم همراه آورديم . قدرى گذشت سيزخانه و آفتابگردان [ و ] ناهاربردار رسيدند . ناهار كدخدا را خورديم . كشمشپلو و چلو و بورانى درست كرده بود . چلو و پلو خوبى بود ، خورديم . همينطور مه بود . فراشها رفتند چادر بزنند . امروز خيلى راه آمديم . يك ربع به دسته مانده سوار شديم . شش به غروب مانده وارد شديم . يك ساعت در ناهارگاه معطل شديم . پنج ساعت و ربع راه آمديم . در اين راه جز مه چيز ديگر نبود . دو ساعت به غروب مانده رفتيم در چادر ، هوا خيلى سرد بود . در راه كه مىآمديم دستها از گير افتاده بودند ، مثل زمستان . هيچ فرق نداشت ، جز اينكه در زمستان برف است و اينجا برف نبود . كدخدا رحمانقلى كدخداى عربخير ده حضرت
هامش
( 1 ) - فرهنگ آباديها : خورتاب رودبار . گاهى خورت رودبار نوشته است .
( 2 ) - در فرهنگ آباديها « عربخيل » است و در صفحهء 120 هم .