تخطي إلى المحتوى الرئيسي

روزنامه خاطرات عين السلطنه ( فارسى ) — صفحة 122

مساهمون:

ص١٢٢
و محمد على خان رفتيم به آنجا . خيلى سربالائى بود و خيلى راه بود . به مشقت زياد رفتيم . هيچ چيز هم پيدا نشد . غروب آمديم به منزل . فشند چندان جاى تعريفى نيست . جاى چادر هم ندارد . هيچ جو پيدا نمىشود . به هزار معركه جو پيدا كردند آن هم منى يك قران . خيلى گران است ، خروارى ده تومان . ابو القاسم رفته بود حمام . آمد به حضرت و الا عرض كرد كه حمام خوبى دارد . قرار شد كه فردا صبح زود به حمام برويم و بعد برويم . امروز هيچ شكار نشد . و السلام . قهرمان قاجار .

به سوى گرمابدر

دوشنبه 26 شهر شوال - صبح به حمام رفتيم . حمام كثيفى بود . تعريفهاى ابو القاسم دروغ بود . بعد از حمام نيم ساعت به دسته مانده سوار شديم . به طرف گرمابدر روانه شديم . هيچ شكارى نشد . خيلى راه آمديم . اسب من خيلى بازى مىكرد . در دم رودخانه درخت مروار « 1 » خوبى بود . راه خيلى سنگلاخ بود . با وجودى كه راه را ساخته بودند خيلى سخت بود . كم‌كم آب رودخانه كم شد . از ده زايگون رد شديم . يك فرسنگ و نيم آمديم تا به ده گرمابدر رسيديم . دو و نيم از دسته گذشته وارد شديم . يك زاغچه آقاى عماد السلطنه در روى هوا زدند ، يكى هم روى درخت . من يك موش‌خور زدم . اين ده درخت زيادى ندارد . جز بيد و قدرى سيب . هيچ ميوه در اين دهات پيدا نمىشود . ناهار را خورديم . بعد از ناهار در چادر خوابيدم . چهار ساعت و نيم به غروب مانده بيدار شدم . هواى روز اينجا خيلى بهتر از فشند است . بعد از خواب قدرى بستنى شير آقا حسين درست كرده بود خورديم . بعضى از نوكرها گفتند در دم رودخانه كبك ديديم . يك نفر پياده فرستاديم كه ببيند اگر كبك هست بيايد خبر كند . بعد از يك ساعت پياده آمد گفت كبك ديدم . من و حضرت و الا و عماد السلطنه ، ابو القاسم ، افراسياب جلودار سوار شديم . خيلى گرديديم كبك ديده نشد . سهل است چيز ديگر هم ديده نشد . يك به غروب مانده آمديم . هوا خيلى خنك شده بود . هنوز برف اينجا بود . چادر جلوى رودخانه است . اين رودخانه سرچشمهء رودخانه جاجرود است . اينجا هم جو نبود . خيلى در ده گشتند جو پيدا شد . الان كه يك ساعت از شب گذشته است هوا خيلى خنك است . يك سردارى كفايت نمىكند . شب « سوپ » بسيار خوب با « جيگوى رومى » خورديم .

لار - زغال‌سنگ

سه‌شنبه 27 شوال - صبح هوا بقدرى سرد بود كه آتش مىچسبيد . سوار اسب شديم رو به لار روانه شديم . قدرى رفتيم آقاى عماد السلطنه يك بلدرچين شكار فرمودند . راه ساخته بود ولى قدرى سنگلاخ بود . خيلى رفتيم . چادر ايلات خيلى بود . چند كلاغ تك قرمز در بغله نشسته بودند . من رفتم دو تير انداختم نخورد . يك گردنه
هامش
( 1 ) - كذا
روزنامه خاطرات عين السلطنه ( فارسى ) — صفحة 122 | قهرمان ميرزا عين السلطنه