تخطي إلى المحتوى الرئيسي

روزنامه خاطرات عين السلطنه ( فارسى ) — صفحة 111

مساهمون:

ص١١١

1304

باغ فردوس تجريش

جمعه [ 21 ] شهر محرم - صبح سوار كرنگ‌شيدا شدم به طرف شمران روانه شديم . خيابان خلوت بود ، عبور كم مىشد . هوا كمى گرم بود . شكارى نبود كه بشود . رسيديم به شمران ، عمارت باغ پائين تمام شده بود . عمارت مختصر و خوبى شده بود . باقر آنجا بود . هى معرفى عمارت را مىكرد . قدرى گردش رفتيم بعد ناهار خورديم . اول باغ شمران دو اطاق و يك دالان و سردر داشت . حالا آن اطاق اول را يكى را آبدارخانه ديگرى هم يك آشپزخانه و يك جائى پشت آبدارخانه انداخته‌ايم . يك اطاق هم بالاى آن اطاق اول انداخته‌ايم . عمارت كوچك خوبى است . ديوار باغ نزديك به تمام شدن بود . عمارت انشاء الله سال ديگر در باغ بالا مىسازيم . اينجا عمارت هست انشاء الله باغ بالا خوب مىشود . اگر عمارت در باغ بالا بسازيم شهر طهران پيداست . خيلى بلندى است . با سركار آقا داداشيم رفتيم باغ فردوس . آنجا را معير خراب كرده است تازه مىسازد . قشنگ ساخته بودند . بعد مراجعت كرديم . چاى خورديم . بعد از چاى سوار اسب شديم به طرف شهر روانه شديم . اسب من امروز بسيار شيطانى مىكرد و هواى شمران سرد است . شهر دو سه روز است كه از پيشتر گرم‌تر شده است . جاى رفتن نداريم جز شمران . آن هم كه صفائى ندارد . الان من در بالاخانه روى صندلى نشسته‌ام هيچ كس نيست جز خودم . و السلام قهرمان . سنهء 1304 .

گردش يافت‌آباد و شكار هوبره

چهارشنبه 13 صفر - شب به آقا جمال خبر كرده بوديم كه صبح با پسرهايش با قوش بيايند و به شكار هوبره برويم . صبح زود آمده بودند . جلوتر حضرت و الا من و آقا داداشيم و آقا جمال [ و ] حسينعلى ميرزا سوار شديم . در دم دروازه ايستاديم تا حضرت و الا تشريف آوردند . سلطان حسين ميرزا همراه حضرت و الا بود . رو به يافت‌آباد رفتيم . قدرى كه رفتيم من و حسينعلى ميرزا با قوشچى و جعفر قلى بك از حضرت و الا سوا شديم . قوش نبود ، چرخ بود . خيلى رفتيم . چشم اين چرخ خيلى راه را مىبيند . به قدر يك فرسنگ خوب مىبيند . در يك فرسنگى هوبره راه برود مىبيند و مىرود . هرچه سردست نگاه داشتم و قوشچى داد زد چيزى نديد . از دور ديديم حضرت و الا به ناهار افتادند . ما هم از آنجا رفتيم رسيديم به ناهار . ناهار را خورديم ، بعد از ناهار سوار شديم قدرى رفتيم . شيدا از تفنگ رم مىكرد . من اسب كهر عالىخانى را سوار شدم . خيلى باقرىقرا بود ، ولى شكار نشد . من و آقا داداشيم باهم مىرفتيم . يك‌بار حسينعلى ميرزا و قوشچى تاخت كردند من هم از اينجا رفتم رسيدم . ديدم قوش آنجا نشسته است . قوش عقب هوبره آمده بود . هرچه گردش كرديم پيدا نشد . من تنها رفتم . قدرى رفتم يك كبوتر آمد از بالاى سرم بگذرد يك تير انداختم ، تفنگ باز نشد . لولهء چپ را راست كردم آن هم باز نشد . وقتى كه تفنگ را نگاه كردم ديدم هيچ