آمديم . عصرانه را خورديم . و السلام .
بستن كمر عروس
شب چهارشنبه 25 شهر رجب - تا اسباب مهيا شد يك ساعت از شب گذشته يا جميع اجزاى ديوانخانهء عدليهء اعظم عقب عروس رفتيم . من و محمد حسن ميرزا و ابو الحسن خان و ميرزا على اصغر خان در كالسكه نشستيم روانهء عقب عروس شديم ، رفتيم در خانهء مؤتمن الدوله ميرزا مصطفى خان . جميع اجزاء جمع بودند . شربت خورديم و من رفتم اندرون كمر عروس را بستم و بيرون آمدم . سه ساعت از شب گذشته به سلامتى و مباركى عروس را سوار كالسكه كرديم و همه ما هم از عقب كالسكه سواره رفتيم .
قريب ده كالسكه پشت سر كالسكهء عروس بود كه همه آدم زيادى بودند كه عقب عروس رفته بودند . صد فراش شاهى كه پنجاه نفر يك طرف كالسكه و پنجاه نفر يك طرف كالسكه همه لاله به دست و سه طبق پر از چراغ ميان اينها و دو دسته موزيكانچى ميان اينها ، از توى خيابان چراغگاز و ميدان توپخانه مىآمديم و صداى موزيكان گوشها را كر كرده بود . بسيار آرامآرام مىآمديم و جميع خيابان روشن شده بود .
از دم ميدان توپخانه تا دم خيابان جباخانه كالسكه پشت هم بود . از دم خيابان جباخانه من و محمد حسن ميرزا آمديم كه داماد را بياوريم . داماد را سوار كرديم در توى سبزى ميدان به عروس رسيديم . دور حوض فراشها ايستاده بودند و موزيكانچيها مشغول زدن بودند . داماد رسيد و برگشت . ما با عروس آمديم . پنج از شب گذشته به سلامتى اعليحضرت شهريارى و به سلامتى حضرت و الا عروس وارد خانه شد و مشغول آتشبازى شدند . عروس را برديم در بالاخانه و من برگشتم تماشاى آتشبازى را كردم و بعد با آقاى داماد رفتيم توى اندرون و رفتيم بالاخانه . شاهزاده ملكآرا عروس و داماد را دست به دست داد و ساعت شش مهمانها رفتند و من آمدم بيرون با محمد حسن ميرزا و ابو الحسن خان ميرزا على اصغر خان در اطاق خوابيديم . عروسى از اين بالاتر و جشن از اين خوبتر نمىشد . خدا مبارك كند . ساعت هشت از شب رفته خوابيديم به كمال خستگى . صبح زود از خواب بيدار شديم . قدرى كه گذشت كه خلعت حضرت و الا آقاى نايب السلطنه را آوردند و اميرزاده داماد آمد خلعت را تن فرمودند . قدرى گذشت شير و ميمون و لوطيها آمدند انعام گرفتند و رفتند . مطربها هم آمدند دو سه دست زدند و رفتند . امروز قدرى راحت شديم . امروز در اندرون مطرب بود . شب هم بودند صبح رفتند .