تخطي إلى المحتوى الرئيسي

روزنامه خاطرات عين السلطنه ( فارسى ) — صفحة 108

مساهمون:

ص١٠٨
بروند . يك شكار آرغالى هم ديده بودند رفته بود ميان دره . يك خرگوش آقا حسين زده بود . امشب در رودك عروسى بود . هواى شب بسيار سرد بود . آتش در شب مىچسبيد . امروز خسته شده بودم . بعد از شام زود خوابيدم . زياده و السلام . روز دوشنبه 28 ذىحجه - صبح زود حضرت و الا و آقا داداشيم با دو سه نوكر تشريف بردند به شكار آرغالى . من كه بيدار شدم ديدم حضرت و الا رفته ، من و تولوى خان و محمد رفتيم به شكار كبك . خيلى هوا سرد بود . دست آدم درست گير نداشت . رو به سربالا روانه شديم . كمى عرق كرديم گرم شديم . قدرى كه رفتيم يك زربه كبك دم يك درخت نشسته بودند . من و ابو القاسم رفتيم به طرفشان . مىرفتيم نگاه كرديم ديديم يك زربهء ديگر آن طرف نشسته‌اند . تا كه ما را ديدند يرقه كردند . من قدرى كه رفتم عقبشان دوتائى بلند شد يكى نشسته بود . من تفنگ را كه قراول رفتم بلند شد ، روى هوا انداختم نخورد . آن دستهء ديگر هم بلند شدند . باز رفتم خدا مىداند كه چه قدر كبك از روى هوا مىآمد و مىرفت توى سنگهاى بزرگ مىنشست . ما رفتيم به سر سنگهاى بزرگ نرسيده به آنجا يك زربه بلند شد رفتند آن دست رودخانه . تا رسيديم به سنگها كمى از كبكها باقى بود . يك‌بار تولوى خان گفت آى آهو . من گفتم آهو كه در كوه نيست ، شايد دروغ گفته باشد . در سر سنگ بزرگى ايستاده بودم تفنگ دست ابو القاسم بود . يك‌بار يك خرگوش از زير سنگ درآمد . هرچه گفتم ابو القاسم بزن نزد . گفت كبك بهتر است . خرگوش مفت از دست به دررفت . يك كبك نشسته بود يك تير ابو القاسم انداخت نزد . آنقدر كبك بلند شد رفت آن دست رودخانه كه حساب نداشت . از دست كبك عذاب آمده بوديم . هركه اين روزنامه را بخواند باور اين چيزها كه نوشته‌ام نمىكند . بعد برگشتم چيزى ديده نشد . من و محمد رفتيم بالاى يك كوه آنجا هم چيزى نبود . آمديم نزديك چادر يك خرگوش از بالا آمد ، آمد ميان يك جوى . من پائين‌دست را گرفتم خرگوش را نديدم . آمدم دوباره سر جوى ديدم خرگوش نشسته . تفنگ را قراول رفتم بنا كرد به دويدن . تير اول انداختم نيفتاد . از جوى آمد بيرون . يك تير ديگر آنجا هم نخورد . خيلى بدم آمد و اوقاتم تلخ شد . اين همه كبك نزديك چادر بود نيفتد . كبك زيادتر بود . اما كسى باور نمىكند . آمديم چادر حضرت و الا تشريف نياورده بودند . قدرى كه گذشت حضرت و الا تشريف آوردند . شكار بسيار ديده بودند ولى تيرى خالى نكرده بودند . اما بقدرى آرغالى ديده بودند كه حسابش را خدا مىداند . گله صد تا پنجاه تا . ناهار را خورديم . بعد از ناهار قدرى با آقا داداشيم پياده گردش كرديم . عصر سه ساعت به غروب مانده سوار اسب كرنگ تيهو شدم . كوه رودك سنگ‌ريزهء بسيارى دارد . اسب در ميان سنگ‌ريزه نمىتواند برود . از خيلى جاهاى سختى رد شديم . همه‌اش سنگ‌ريزه بود . يك زربه كبك بلند شد آمدند پائين . عقب كبكها آمديم . يك تير شاهزاده جانم انداختند نخورد . آمديم همان جا كه صبح من آمده بودم . تولوى خان را فرستاديم در سر آن زمينها . من ديدم كبك زيادى در جاى صبحى راه مىرود . صدا كردم حضرت و الا تشريف آوردند . قدرى دير تشريف آوردند كبكها رفتند آن پشت . يك‌بار تولوى خان هم صدا كرد كه
روزنامه خاطرات عين السلطنه ( فارسى ) — صفحة 108 | قهرمان ميرزا عين السلطنه