اينجا هم هست . من يك تير تفنگ داشتم ، حضرت و الا هم يك تير . تا رسيديم كبكها بلند شدند . دو تير حضرت و الا انداختند نخورد . من نگاه كردم كه كبكها كجا رفتند ، ديدم يك گله آرغالى آن دست رودخانه مىروند . اما خيلى دور هستند . تفنگ گلوله نداشتيم . آمديم پيش كبكهائى كه تولوى خان ديده بود . يكبار يك خرگوش درآمد .
آقا حسين يك تير خالى كرد نخورد . رفت آن پائين . من از بالاى اسب انداختم . من مىرفتم كبك از زير پاى اسب من بلند مىشد . من تفنگ را قراول رفتم تفنگ درنرفت .
سه كبك آمدند يك طرف نشستند . من پياده شده اسب را ول نمودم تفنگ را راست كردم . صداى تفنگ كه بلند شد كبك خوابيد . من آمدم بروم حضرت و الا فرمودند كه اسب را بگير . من اسب را گرفتم برگشتم كبك را نيافتم . من و محمد هرچه گرديديم پيدا نشد . بعد از هزار زحمت [ خواستم ] يك كبك بزنم آن هم گم شود ، زيادتر اوقاتم تلخ شد .
آمديم تولوى خان جاى خرگوش را نشان كرده بود داد بيداد كرديم خرگوش بلند شد .
به تير اول حضرت و الا افتاد . اما به هر دو پايش نخورده بود نيفتاد رفت به پائين .
تازى واشه پائين بود تا كه تازى را ديد برگشت رو به بالا ، رو به من مىآمد . من يك تير انداختم نخورد . تازى گرفت . من پياده شدم سرش را بى خود بريدم . ديگر شكارى نشد ، آمديم منزل . آقا داداشيم هم آمد ولى شكارى نكرده بود . شب بسيار سرد بود .
اما از ديشب سردتر نبود ، و السلام .
سهشنبه 29 ذيحجه - صبح زود از خواب بيدار شدم . هوا سرد بود . از بغله رفتيم يك كبك برخاست رفت آن دست رودخانه . شكارى نشد ، رفتيم امامزاده زيارت كرديم . امامزاده جاى خوبى است . بعد از زيارت سوار شديم از دم رودخانه به طرف لتيان روانه شديم . قدرى كه رفتيم يكبار آقا حسين از عقب به تاخت آمد گفت شاهزاده شكار . دو سه نفر خرسوار رفتند دم رودخانه شكارها رم كردند رو به سربالا رفتند .
ما دويديم تفنگ در جلد بود . تا از جلد درآوردند شكارها دور شدند . سه شكار بود .
يكى مادر دو تا بچه . جايش سخت بود و سربالا و سنگهاى ريزه بود . تازى واشه ديد عقب كرد . دم رودخانه كه رسيد نتوانست از آب بگذرد ايستاد . بناى زوزه كشيدن را گذاشت . يك تير حضرت و الا انداختند ميان يكى از دو آرغاليها خورد گرد كرد .
آرغاليها يك چرخى خوردند دوباره رو به بالا نهادند ، نمىتوانستند بروند . سربالا بود خسته شده بودند . دو سه تير انداختم همه ميانشان مىخورد ولى نيفتادند تا گلوله بالا مىخورد يك چرخ مىزدند . تفنگ يكى بود ، اگر دو تا بود حكما هر سه شكار شده بود . تازى هم يكى بود . اگر دو تا بود و از آب مىگذشتند ، همه كوه سنگريزه بود ، آرغالى سم داشت ، تازى حكما مىرسيد هيچ كدام نيفتادند رفتند تا از تيررس گذشتند .
از آنجا گذشتيم در دم عمارت همايونى دو قمرى از روى درخت بلند شدند رفتند در سر درخت ديگر نشستند . من از اسب پياده شدم . باز از روى آن درخت بلند شد رفت سر درخت ديگر . من رفتم آمدم تفنگ را بيندازم يك تير صدا كرد قمرى بلند شد .
من به تير اول زدم . اما درست كارى نشد . از روى آن شاخه بلند شد سر شاخهء ديگر نشست . يك تير ديگر انداختم بلند شد رفت ميان علفها نشست . آقا بك رفت آورد .
روزنامه خاطرات عين السلطنه ( فارسى ) — صفحة 109
مساهمون: قهرمان ميرزا عين السلطنه
ص١٠٩