چاشنى ندارد . بسيار اوقاتم تلخ شد . باز ديدم كه حسينعلى ميرزا با قوشچى تاخت مىكنند . من هم وقتى ، وقتى كه رسيدم ديدم قوش يك هوبره گرفته بالاى سرش مثل شير نشسته . قوشچى رسيد و من دو چاشنى از حسينعلى ميرزا گرفتم . در اين بين هفت هوبره يكىيكى بلند شدند . حسنعلى ميرزا به من گفت برو حضرت و الا را خبر كن .
من تند رفتم رسيدم به حضرت و الا . به اتفاق حضرت و الا آمديم . حسينعلى ميرزا با آقا جمال رسيدند . رفتيم يك دانه از دور بلند شد . قوش را نينداختيم . يكى كه بلند شد يك تير حضرت و الا انداختند نخورد . قوش ول نمودند ، رفت [ سر ] هوبره نشست كه چنگ بزند . ما رسيديم قوش زور شد گرفت . سر هوبره را بريديم ، شد دوتا . قوش را سير كردند . رفتيم ديگر بلند نشد . در يكجا پياده شديم چاى خورديم . بعد از چاى سوار شديم . خيلى نازى بود . يكى را آقا داداشم در سر اسب روى هوا زدند . سه چهار طرقه هم آقا داداشيم زدند . چيز ديگر شكار نشد . خيلى خوب شكارى شد . تا حال من شكار هوبره نيامده بودم . نيم ساعت به غروب مانده وارد شهر طهران شديم ، امروز سلطان حسين ميرزا چيزى شكار نكرد . و السلام .
مراسم عروسى آقا داداش ( عماد السلطنه )
صبح روز دوشنبه 17 شهر رجب المرجب - زود از خواب بيدار شدم آمدم بيرون .
قدرى گذشت فراشها و موزيكانچيها آمدند . اميرزاده محمد حسين ميرزا هم آمد . رفتيم اندرون . خوانچهء جواهر و رخت و غيره را تحويل ابو القاسم نايب شاهى داديم . از اندرون آمديم بيرون . خوانچههاى ديگر را به فراشها دادند . قريب دو ساعت شد تا همه خوانچهها را به فراشها دادند . همه اسبابها كه حاضر شد آمديم جلوى خوانچه افتاديم .
من بودم و اميرزاده و تولوى خان و ميرزا على اصغر و صدر و حاجى حسين خان و حاجى ميرزا سيد حسين و جمعى ديگر . باتفاق مىرفتيم . از خيابان رفتيم . هشتاد خوانچه بود .
هوا هم گرم بود . عرق خيلى كرديم . امروز شاه به جاجرود تشريف بردند . راه از خيابان و ميدان توپخانه و خيابان چراغگاز بود . خيلى راه بود . خيلى رفتيم تا به خانهء مؤتمن الدوله ميرزا مصطفى خان رسيديم . خيلى گرممان شده بود . رفتيم در اطاق نشستيم . خوانچه در اندرون نمىرفت . خوانچهها را در بيرونى جا دادند . تا حال مشكل كسى اينطور خوانچه برده باشد ، به اين نظم و به اين خوبى . دو دسته موزيكانچى بود و دو دسته نقارهچى . هردو خوانچه فاصله ، دو پليس بود . پنجاه پليس بود ، همه با رختهاى نو . شربت كه خورديم بلند شديم . من و اميرزاده و سلطان حسين ميرزا رفتيم خانهء اميرزاده ناهار آنجا خورديم . بعد از ناهار نماز خوانديم . بعد از نماز رفتيم خانهء مؤتمن الدوله ، كسى نبود جز حاجى بهاء الدوله . قدرى كه گذشت حضرت و الا آمدند . بعد مهمانها آمدند . چاى و عصرانه خوردند . بعد وليمه دادند . هر نفرى يك اشرفى وليمه دادند . خيلى خوب مجلسى بود . بعد سوار شديم به خانه آمديم .
انشاء الله روز شنبه 22 اول عروسى است . خدا مبارك كند . اين مجلس عقد بود و السلام قهرمان قاجار . عقد صحيح را در عيد غدير گذشته كردند ، به جهت مردن