وقتى كه آمدم آقا داداشيم يك كلاغ سياه حلال در سر اسب روى هوا زده بودند . يك زاغچه نشسته بود ، آقا داداشيم يك تير در زمين انداختند نخورد . بلند شد ، سواره روى هوا زدند . باز به راه افتاديم . يك پرت نشسته بود . حضرت و الا روى هوا زدند . خيلى رفتيم يكبار ابو القاسم ديدم مىرود من هم رفتم . تا از رودخانه گذشتيم ابو القاسم پياده شد يك تير انداخت وقتى كه آمد يك موشخور بزرگ با يك پرت آورد . يك پرت نشسته بود . اين موشخور آمده بود پرت را گرفته بود رفته بود آنجا . ابو القاسم ديده بود . در كار خوردن بود كه به تير ابو القاسم افتاد . يك تير دو نشان . پرت هم زنده بود سرش را بريديم . آمديم تا به لتيان رسيديم و در سر يك جوى افتاديم . ناهار بردار به شهر رفته بود . عليمردان هم پى او رفته بود . ناهار نبود . يكى رفت در ده آنجا از ميرزا حسن كه آن دفعه مهمانش شده بوديم قدرى تخممرغ و ماست و پنير آورد خورديم . شكر خدا را كرديم . بعد از ناهار سوار شديم رفتيم آن دست رودخانه . از بغله رفتيم يك زربه كبك آمد پائين نشست . عقب كبكها بلند شده رفتند آن دست رودخانه .
بازگشت به تهران
مختصر نمىخواهم طولانى شود . يك تيهو نشسته بود . من يك تير انداختم نخورد . بلند شد . آقا داداشيم سواره روى هوا زدند . يك تيهو حضرت و الا زدند . يك كبك هم داداشيم سواره روى زمين زدند . يك كبك باز آقا داداشيم پياده روى هوا زدند .
تيهوى ديگر آقا داداشيم سواره روى هوا زدند . يك زربه كبك نشسته بود يك تير روى زمين آقا داداشيم انداختند يكى افتاد . يك كبك حضرت و الا روى هوا زدند . دو كبك ديگر هم آقا داداشيم زدند . آمديم رودخانه جاى خوبى چاى خورديم . بسيار خوب شكارى شد . سه تيهو و شش كبك [ و ] يك قمرى شكار شد . چاى را خورديم . بعد از چاى سوار شديم راه كه نبود از بيراهه رفتيم ، خيلى سربالائى بود . خيلى راه رفتيم . آبدار قهوهچى عقب بودند . عليمردان ايستاد كه با آنها بيايد . خيلى رفتيم تا به راه افتاديم .
نزديك غروب به حكيميه رسيديم . در سر آب يك قدرى ايستاديم ، بعد به راه افتاديم . يكبار آقا جمشيد گفت كه آقا قمرى . رفتيم سر درخت نشسته بود . من به تير اول زدم شد دو قمرى . از آنجا شب شد هوا تاريك بود اسبها تند مىآمدند . خيلى تند آمديم . دو ساعت از شب گذشته وارد خانه شديم . آبدار ، قهوهچى سه ساعت از شب رفته رسيدند و هم شاگرد آبدار آمده بود . پرسيديم گفت عليمردان گفت سر آن كوه . عليمردان گفته بود كه توى جاده بايست تا ما بيائيم . تب هم داشت . حالى نشده بود آمده بود شهر . قهرمان قاجار . سنهء 1303 « * »
هامش
( * ) از اينجا تا 21 محرم روزنامه نوشته نشده و در اوائل سال 1304 هم گاه به گاه نوشته شده است . ( ا . ا . )