كمره آورد بعد من چايى خورده نيم به غروب بيرون آمده ، هوا به شدت سرد .
سوار واگون و برحسب وعده به خانهء سردار مقتدر رفته ، پرسيدم كه وعدهء من اينجاست يا خانهء مرآت السلطان . گفتند قاعدتا بايد منزل مرآت باشد . بيرون آمده ، از شدت سرما به خانهء عتيقهچى رفته ، ساعتى زير كرسى گرم و چايى و صحبت . بعد بلند شده و دو از شب به خانهء مرآت السلطان رفته ، آدمش فرج الله نام گفت نيست و به من چيزى نگفته . تعجب كردم . در مراجعت ، درب خانهء عتيقهچى سردار مقتدر را ديده با فانوس مىرود . تفصيل را گفتم گفت نمىشود ، وعده گرفته . مرا برگرداند نزديك خانهء مرآت ، سالار ظفر مىآمد و گفت مرآت نبود و من آنجا بودم . سردار مقتدر خودش درب خانه رفته و پيغام تغيّرآميزى به نوكرش داد كه به مرآت بگويد ، بعد مراجعت و به خانهاش مرا برد . زير كرسى و بخارى ، چايى و صحبت . بعد استخاره مساعد با آمدن به خانه شد . براى شام سبزىچلو با گوشت و دوغ و غيره خورده ساعت پنج به خانه آمده خوابيدم .
[ امور روزانه ]
جمعه 22 ربيع الاول . - صبح بعد از چايى و شير ، هوا صاف و به شدت سرد .
بعد بيرون آمده به خانهء كاكا رفته چايى . شيخ حسين ، آقا حسين ، فرخى و ميرزا رحيم آمده ساعتى صحبت . بعد بلند شده يك و نيم به ظهر بهطرف خانهء مشير اكرم . سردار مفخم قزوينى رسيد دعوت ناهار يكشنبه را نمود . بعد من به خانهء مشير اكرم رفته با عصمت السلطنه و او ناهار خورده ، بعد چايى . بعد دعوت فردا ناهار را به خانهء بدر السلطنه نمود . و قدرى صورت حساب قيموميت خودش را به من ارائه [ داد ] . ساعت دو به غروب بيرون آمده به خانهء پهلوى ديدن ورودش از مازندران . عين ، فرخى ، ميرزا عبد الله خان و تيگران هم بودند و ساعتى صحبت . ناظم التجار هم آمد دم در و رفت . بعد از مدتى آقايان رفته ، من و عين ، هوا سرد ، پاى منقل . بعد ما هم بيرون . ساعت يك و نيم از شب به خانه آمده ، همشيره هم از صبح آمده بودند . شام خورده خوابيديم .
[ امور روزانه ]
شنبه 23 ربيع الاول . - صبح بعد از شير و چايى ، هوا صاف . ميرزا جعفر تنكابنى آمد . قدرى مهملات باهم بافتيم . بعد او رفت . بعد بيرون آمده به خانهء الموتى رفته ، نبود . يك خروس خريده بودم دادم آنجا امانت . بعد به خانهء آقا سيد عبد الرحيم اصفهانى رفته ، برحسب وعده مرا برد به خانهء نصير الملك . ميرزا رضا خان و برادرش آنجا بودند . بعد الموتى آمد و پنج تومان هم ميرزا رضا خان