بحث بىانتهى تشكيل و عدم تشكيل
سهشنبه 14 محرم . - صبح بعد از چايى ، بيرون رفته منزل وقار السلطنه ، نبود .
سپردم يك و نيم بعد از ظهر مىآيم . بعد به خانهء آقا سيد محمد تنكابنى رفته كه خود را از قيد زوجيت رها نمايم . گفتند روضه رفته . به دكان آقا ميرزا عباسقلى خان رفته ، قرآن خطى را به او دادم كه خط عصار نبود . بعد تيمچه رفته شانزده هزار طلب آقا ميرزا على آقا را داده ، سوار واگون شده برحسب دعوت خانهء احياء السلطنه رفته ، اظهار داشت كه ملك و دكتر حسن خان و نجات و چند نفر ديگر اظهار داشتند كه با فلانى ائتلاف و قرار گذاشتيم باهم كار نمائيم . [ آيا ] چنين است ؟ گفتم خير ، آنها بعد از اعلان فاتحه آمدند منزل بنده گفتند باز بايد صبر نمائيم و تشكيلات نكنيم ؟ گفتم حالا با همه قدرى رفتوآمد و انس بگيريد تا بعد و براى فاتحه خودتان كميسيون بنمائيد ، بعد راضى نشدند .
و ليكن من با هيچ كدام از اين دو سه دسته حاضر براى تشكل نيستم ، مگر آنكه كليتا جمع و به همان ترتيبى كه سابقا مىگفتم . بعد به دكتر گفتم كه به آقايان بگوئيد بروند با سايرين روى هم بريزند ، بعد من حاضر مىشوم .
بعد بلند شده به خانه بيايم . در راه بصير الدوله رسيد ، به خانهاش رفتم . ناهار خورده ، ساعتى صحبت بعد بيرون آمده ، سوار واگون ، آخر خط . وقار السلطنه را ديده ، باز با او در واگون [ صحبت ] و توصيه شهريه خانواده مساوات و سردار مقتدر و ارداقى و عماد را گفتم كه به حاج عز الملك بگويد وكالت آنها را در اخذ شهريه قبول نمايد . وقار هم قبول . بعد من پياده و بهسمت خانه آمدم . احمد و بچهها ناهار آبگوشت خورده بودند . بعد قدرى تحرير و خوابيدم . بعد چايى و به خانهء همسايه سمسار روضه رفتم .
موقع كسب مداخل
سه ربع به غروب بيرون آمده ، ديدم معدنچى رسيد كه فردا ناهار منزل من بيا .
گفتم چه خبر است ؟ گفت قدرى صحبت . بعد گفت اين دوروزه شهرت دادهاند كه شما براى فاتحه از محمد ولى ميرزا پول گرفتهايد . گفتم چه كنم . بايد يك موقعى كه مىتوانم پول درآورم غفلت نكنم ! گفت من به آنها بد گفتم . گفتم بد كردى ، آنها بيچاره ، و از طرف اربابان خود مأموريت دارند كه اين قسم عمليات