حقهبازى فدايى
ناهار آش رشته ، آبگوشت و پلو خورده ، بعد چايى . بعد بيرون آمده ، خانهء آقا شيخ محمد على ، او را برداشته به مسجد سراج الملك فاتحه فدايى رفته ، نه درب مسجد آژان و نه در توى مسجد كسى براى ختم . به خانهء فرخى آمده ، جمعى بودند . گفتم چرا نمىرويد مسجد و فدايى صاحب مجلس و ملت فاتحهگذار كجا است ؟ حسن آقا را سخت گرفتم كه دايىات كجا است ؟ گفت اسباب ختم را به آقا شيخ حسين گيوهفروش گفته بود تهيه كند . او هم به آگاه گفته بود آگاه از قبل از ظهر تا عصر تهيه كرده ، به مسجد آورده ، نگذاشتند و صاحب اسبابها را نداده بود . من ديدم آگاه از قبل از ناهار تا عصر در خانهء مير سيد يوسف خان بود و من به او گفتم بيايند ختم مسجد . ابدا همچه حرفى آگاه نزد . فهميدم حقهبازى فدايى بود . بعد خيلى به حسن آقا سخت گرفتم . ديدم گفت فدايى اعلان را نكرده ، فدايى بوده و از طرف ملى نمىدانيم كيست و فدايى گفته بود من خبر ندارم . بعد با جمعيت كه به منزل فرخى بود بلند شدم و به روضه ژاندارمرى رفته از آنجا مقارن مغرب به خيابان . بعد با جمعيت رفقاى نخاله ، الّا دو سه نفر به مسجد جامع و تيمچه سر چهارسو كوچك ، مجلس گيوهفروشها رفته ، ساعت سه از شب به خانه آمده شام خورده ، خوابيديم .
[ امور روزانه ]
سهشنبه هفتم محرم . - صبح بعد از چايى و قدرى تحرير بيرون آمده به خانهء اعتضاد حضور رفته ، ده ، بيست نفر آدم آمده ، حزب قرآن و چايى . بعد خبر رسيد كه صاحبمنصب و آژان درب در مانع از آمدگان شده ، بعد ختم را برچيده با الموتى به خيابان . فرخى رسيد . وعدهء ناهار از من گرفت . بعد با الموتى به خانهء سردار مقتدر رفته تفصيل آمدن خودش را به ختم و دعوا و ابتلا به خانهء همسايه و آژان نقل نمود . بعد تفصيل كلفت خودش و دزدى و استكشاف را نقل كرد .
معماى نوبرى ، اظهارات معاضد السلطنهء پيرنيا
توپ ظهر انداخته شد . من بلند شده الموتى را گفتم كه وعده ندارد ، او را سردار نگاه داشت . بعد من به خانهء فرخى رفته ، ناهار آبگوشت و مخلفات با افتخار و خودش خورده ، صحبت و چايى . عصر بيرون آمده به خانهء دكتر احياء السلطنه