كميسر 4 با لباس مبدل آمده ، دو تأميناتى هم آمده ، قدرى نشسته ، مرا گوشهاى خواست و گفت من مأمورم هركس بيايد بدانم كيست و در بيرون هم آژانهاى زياد مأمور شدند كه مردم را از خيابان نگذارند بيايند . گفتم شما مأموريد كه اينجا كارى هم بكنيد ؟ گفت خير . بعد خبر آوردند كه تمام خيابان لواء و جلو را از اميريه با اطراف ، آژانها گرفته و مردم را به ملايمت برمىگردانند و ممانعت كلى مىنمايند . بعد از ساعتى از طرف در قهوهخانه به قدر چهل نفرى آمده ، شيخ كاظم ملتفت شد ، تعجب كرد . فورا برخاسته بيرون رفت . بعد خبر آوردند كه در قهوهخانه را هم آژان گرفته احمد گفت ديشب اديب السلطنه و آقا شيخ حسن خان با اتومبيل از طرف هيئت وزرا ساعت پنج از شب آمده شما را ببينند و با شما حرف بزنند و ساعت شش از شب رضا قلى خان معاون [ نظميه ] با يك نفر از رؤساى ديگر آمده ، گفتند كه ختم را فردا موقوف نمائيد .
بىمغزى دولت
بالاخره مردم ، صمصام ، مدرس ، سردار عبد العزيز خان و به قدرى جمعيت آمد و سر خيابان مانع شدهاند تا يك به ظهر مانده . اين هفتاد ، هشتاد نفر كه بودند كمكم رفته ، من هم ديدم چون مراجعتى نمىتوانند باشند ، من هم تأكيد كرده ، بعضى آقايان رفقا تصميم نمودند كه فاتحه را امتداد و هر صبح و شام چندينجا اطلاع دهند . قسمى شد كه احمد بيرون رفته جوش بخرد ، او را راه نداده بودند بيايد .
جمعيت بيرون سر خيابان قدرى دوام نموده بودند . فورا از كميسرى حسنآباد و بعد از قناتآباد جمعيت زيادى خواسته بودند . بالاخره نزديك ظهر با حال غمناك كه خيلى دولت به بىمغزى و رذالت و شقاوت خود را نمايش داده ، محزون بودم ، ناصر الدوله آمد و اظهار كرد برويم ناهار منزل ما . من هم نان ، ماست و پنير و سبزى را براى اهل خانه و خدمهء ختم گذاشته ، اقتداء به دولتىها و ضعفاى نفوس خودم ، به پلو خوردن رفتم . عين الممالك هم با ميرزا سيد عباس خان و سعيد همايون هم آنجا بودند . ناهار خورده ، ساعتى بعد به خانه آمده ، آژانها ابدا كسى را غير از من و احمد و زن و مشهدى صادق كمرهاى نمىگذاشتند طرف خانه بيايند و اگر كسى هم كار شخصى داشت مانع بودند [ و مىگفتند ] كه فلانى نيست .