فهميدم مرا گفتهاند . بعد آقا سيد كاظم يزدى را عوض خودم روانه كردم . بعد به اتفاق آقايان رفقا گردشكنان و براى اينكه از سايرين جدا شوم به مسجد مجد الدوله رفته ، بعد بيرون آمده آژانى به من رسيد و گفت بايد برويد به ملاقات حشمت الدوله ، آدم فرستاد منزل شما . گفتم كجا هستند ؟ گفت دربار .
گفتم خيلى خوب . بعد رفتم منزل پهلوى . فرخى ، الموتى و عين هم آنجا [ بودند ] قدرى صحبت ، بعد بنا شد فرخى و عين به منزل شيخ حسن خان رفته ، بفهمند كه از هيئت [ دولت ] چه قسم برگشته و به من از خانه خودمان هم به خانه مشير اكرم اطلاع دهند .
نگرانى از بابت رفقا
بعد من و الموتى بيرون آمده به گارىخانه راه قزوين رسيديم . آقا شيخ نور الدين و تنكابنى آنجا منتظر راه افتادن گارى پست بودند ، خداحافظى نموديم . بعد من خيال كردم كه مبادا دولت بىمغز ، كمفرصت و شقاوت آثار ما از شدت خوف خود به ماها سخت گرفته و عمليات بدى اظهار نمايد و بعضى از رفقاى خوب ما گرفتار حوادث بد شوند . چون من هم اعتنا نكرده و چندين مرتبه فرستاده ، من نرفتم ، مزيد كينه آنها بشود . با الموتى صحبتكنان تا سرچشمه رفته ، او مراجعت به خانه ، من به خانهء مشير اكرم رفته ، با عصمت السلطنه و ايشان مشغول صحبت . بعد شام خورده ، در بين از خانهء عين الممالك [ تلفن ] رسيد كه دور خانهء شما آژانها در گردش و خيلى آمده [ اند ] احمد هم نبود . بعد از نيم ساعتى احمد از خانهء مشاور تلفن زد كه آقاى عين الممالك گفته بود شب شما خانهء مشير اكرم هستيد چرا آنجا مانديد ؟ گفتم براى راحتى ، و صبح زود مىآيم . بعد خوابيده صبح بىچايى ، تا دم كردند ، نماندم .
تأميناتىها
يكشنبه 5 محرم . - صبح تاريك از خانهء مشير اكرم بيرون آمده برحسب وعده به خانهء فرخى رفته ، بيدار شد . چايى فورى درست [ كرد ] و خورديم . بيرون آمده به عجله خانه آمده ، آب آمده بود و زير يك فرش افتاده [ بود ] . نشستيم . قريب چهل نفر از رفقا آمده ، بعد از نيم ساعتى ديدم شيخ كاظم خان كه يكى از سركردگان