من واسطه ورود فرزانه به كار شدهام حالا به اين حقه مىخواهند به قبول اين مطلب دليل اين افترا را تهيه نموده باشند . گفتم هركس گفته كه من توسط فرزانه را كردم گه خورده . شيخ مجله گفت شنيدهام شما واسطه مورخ الدوله شدهايد كه رئيس كابينهء ماليه شده و مخبر السلطنه اين حرف را زده . گفتم اگر مخبر السلطنه اين حرف را زده ، او هم دروغ گفته . مجله گفت پس شما در روزنامه تكذيب كنيد .
گفتم شما در روزنامه از من بخواهيد ، تا من هم در روزنامه تكذيب نمايم . اين است اخلاق شماها كه با شماها نمىتوانم كار نمايم و اعتماد ابدا به اخلاق شماها ندارم . خوب من با شما در دستهبندى به اسم حزبى نمىتوانم كار بكنم ، ديگر نبايد هرچه افترا و دروغ است به من نسبت و شهرت دهيد . سيد عبد الغنى گفت دو هفته پيش كه من و افجهاى و مجله و ضياء الواعظين و آقا شيخ محمد على و چند نفر ديگر خانهء گيوهفروش بوديم كى به شما گفت كه ماها آنجا بوديم كه شما به ضياء الواعظين گفته بوديد . گفتم من همچه چيزى نظرم نيست .
واقعا هرچه كه فكر كردم نظرم نيامد . گفتند دروغ مىگويى . گفتم فكر مىكنم و در كتابچهام نگاه مىكنم ، اگر پيدا كردم مىگويم .
مگر عمل انفرادى
بالاخره تيرهاى مسموم آقايان را به جان و دل مىخرم و با آتش كينه و حقد آنها صبر مىكنم و مىسوزم اما با آنها كار نمىكنم . يعنى حالاها با هيچكس ، جز عمل انفرادى . بعد آقايان گفتند ما از شما دست نمىكشيم . گفتم من هم از شما دست آشنايى صورتى نمىكشم ، اما با شما در امر حزبى كار نمىكنم . گفتند اگر شما كار نكنيد كار ما را مختل مىكنيد . گفتم اين اخلال در صورتى است كه بخواهم با شما باشم در امر حزبى و مرا راه ندهيد . يا آنكه بخواهم با جمعيتى غير شماها كار بكنم ؛ البته ممكن است امر حزبى شما را اخلال نمايم ، در صورتى كه هيچيك نيست ، چه توجهى به تجمع شما دارم ؟ سيد عبد الغنى گفت بايد شماها را كه برجسته هستيد كشت تا مردم آسوده شوند . گفتم من چه برجستگى دارم ؟ گفت خيلى برجستگى داريد . در دلم خيال كردم برجستگى من اين است كه نه به مقامى براى خود و نه پولى و نه تعريف اعيانى مايل و حاضر ، و از كيسه خودم شخصا مىخورم تو هم اين كار را بكن و برجسته شو ، اما باز از ترس پنهان كردم .