من هم تفصيل ديدن خودم را با مؤتمن الملك گفتم كه من هر امرى كه راجع به نفع عامه باشد حاضرم اما بايد دولت قبلا موضوع مأموربه ما را معين و رفقا را كه باهم برويم تعيين نمايد تا من نظرات خود را عرض نمايم . گفت يكى از رفقا استرآبادى است . گفتم خيلى خوب ، من هم تمجيد مىكنم . گفت ديگرى خلخالى است . من به فكر فرورفته ، گفتم تناسب بين من و او نيست . بعد از خيلى صحبتها قرار شد مجددا مرا خبر بدهد و گفت هنوز به هيچيك از آنها نگفتهام . بعد به استرآبادى گفتم اگر منجر شد رفتن سر كار ، من هم در خدمت شما حاضرم و بىشما نمىروم و بعد از تعيين ، باهم صحبت مىكنيم . بعد بلند شده رو به خانه آمدم .
توقع بىجاى حكيم الملك
بعد از ظهر كه خانهء فرخى بودم با مرآت الممالك ، وقت رفتن او تنها قدرى صحبت كه حكيم الملك ميل دارد خلخالى با شما بيايد رشت . گفتم من به مؤتمن الملك رد نمودم . گفت حكيم الملك ميل دارد كه شما از حاج نظم السلطنه نزد كابينه ، كه حاكم جايى شود توسطى نمائيد . گفتم من از كابينه تقاضاى درج يك مقاله كه شايد از نيستى مملكت را نجات دهد كه ما ملت محارب با بلشويك نيستيم و رسيدگى به محبوسين كه آنها از باستيل نجات يابند ، نمودم قبول نشد ، حالا بيايم توسط حاج نظم السلطنه را بنمايم ؛ آخ ، آخ .
طعن و لعن بيش از پيش
مقارن مغرب به خانه آمده ، بعد از ساعتى مهذب السلطنه با محتشم الدوله آمده ، ساعتى صحبت . بعد آنها رفته شام خورده خوابيديم .
باز در خانهء فرخى دوستان صورى و سمومات سرّى اعنى مجله و آقا سيد عبد الغنى و گيوهفروش و چند نفر ديگر ، آقا سيد عبد الغنى گفت كه شما به فرزانه توصيه از من بنمائيد كه يك حكمى در خصوص دوازده هزار تومان يا . . . « 1 » زود براى من صادر نمايد . فورا جگرم سوخت كه چون خودشان شهرت دادهاند كه
هامش
( 1 ) . نقطهچين در اصل .