در آرزوى يك ايران خالص و دواير مصفا
من به خانهء افضل الدوله برحسب دعوت رفتم ، سلاح السلطنه ، ملك ، طباطبايى همدانى و عليم الدوله هم آمدند . با حاج ميرزا باقر دستغيب خيلى از صلاح امروزه صحبت شد . آنچه فهميدم ضديت با بلشويكى و بقاى سلطنت و مزخرفات ؛ بنده چيزى نفهميدم و عقايد كلى خود را گفتم تا معاهده و ربقه رقيت انگليس به ايران معلق است من طرفدار و عاشق بلشويكى هستم ، او كه رفع شد خودم دشمنى مىكنم و تا كثافتكارى دواير دولتى است به اين قسم ، من طرفدار حرفهاى تبريزىها و جنگلىها در خصوص تصفيه ادارات هستم . اگر ايران خالص ايرانى و دواير مصفا ، آن قسم كه من مىخواهم بشود نه جنگلى و نه تبريزى و نه بلشويكى ، هيچكدام را [ به رسميت ] نمىشناسم ، فقط ايران و ايرانى و دواير مصفا را مىشناسم .
بعد بلند شده ساعت دو از شب به خانهء وقار السلطنه كه منتظر بود رفتم . آقا مرتضى بود و رفت . وقار السلطنه از استرآبادى برائت ذمه كه قصد جمع شدن شماها بود ، چيز ديگرى نبود . گفتم من مكدر از استرآبادى شدم كه مرا وادار به دخول در دستهبندى كه من فهماندم از روى اساس نيست اصرار داشت و بعد از اينكه سايرين با دليل مغلوب شدند استرآبادى گفت خانه متعلق به من است من دلم نمىخواهد بعضى را دعوت نمايم . بعد قدرى صحبت ، بلند شده به خانه آمده شام خورده خوابيدم .
[ امور روزانه ]
سهشنبه 17 ذيقعده . - صبح بعد از چايى ميرزا اسماعيل خان كاكا آمد و گفت معاون حضرت ديروز آمده بود ، شما را نديده ، كارى داشت . گفتم فردا صبح بيايد . بعد تجلى ، آقا محمد گيوهفروش ، مصدق الملك و اعتماد لشكر تبريزى هم آمده به قدر دو ساعتى از اوضاع كلى صحبت ، بعد همگى رفتند . من هم بيرون آمده به دكان آقا محمد گيوهفروش رفته يك نسخه مقاله به او دادم . آقا سيد عبد الرحيم اصفهانى را ديده ، قدرى صحبت .
يادى از كميتهسازىهاى دو سال پيش
بعد از آنجا سوار واگون و نيم بعد از ظهر به خانهء دكتر حسين خان رسيده ، ملك الشعرا و نجات هم بودند . ناهار چلو و مسماى بادمجان ، ميرزا على اكبر هم اواخر ناهار رسيده و قصد رفتن عتبات را داشت كه فردا برود و مىگفت حشمت الدوله تلگرافا به حكومت همدان و كرمانشاهان توصيه از من نموده .