تحت الحفظ به طهران با اتومبيل آوردهاند و به سفارت مىخواستند ببرند . من خود را به تدبير اينجا انداختهام . فورا منقلب شده ، سوار درشكه شده ، آنجا رفتم ، ديدم حشمت الدوله هم تلفن زده كه سالار را به نظميه ببرند . بلند شده درب خانهء شما ، خلخالى ، اردبيلى ، مرآت و همهجا رفته ، خبر نمودم . بعد منزل آمده ، اردبيلى رسيد ، اورنگ و استرآبادى هم بودند . بعد با اردبيلى به گلستان رفته اديب السلطنه و نظام السلطان هم رسيده ، مرآت الممالك هم آمد ، بناى داد و فرياد و هنگامه ، تغيّر به دولت و فرياد كه اين چه هنگامه است . بعد به قوهء جديت نظام و اديب و اردبيلى و مرآت ، حشمت الدوله گفت پس سردار مقتدر ضامن بشود كه سالار بدون اجازهء دولت از طهران خارج نشود . مرآت و اردبيلى هم ضمانت كاغذ سردار مقتدر را بنمايند ؛ كرديم ، و به نظميه نوشت كه سالار را به ما بدهند . اين بود كه سالار را آورديم .
نيرنگ والى
سالار ظفر هم گفت در كرمانشاه به عنوان اينكه والى ، يعنى صارم الدوله كه با من اظهار محبت مىكرد مرا خواسته ، رفتم . گفت شما بايد چندى به طهران برويد و مرا گردش در نظميه آنجا كردند و با اتومبيل به اردوگاه انگليسىها برده ، آنجا تمام لباس حتى زيرجامه مرا هم كندند و تفحص نوشتهجات كردند ، قدرى نوشتهجات توى زيرشلوارى بود ، خبر نداشتم ، آنها را هم كشف نمودند و مرا به قزوين ، به اردوگاه انگليسىها بردند . از من استنطاق خواستند . گفتم من رعيت ايران [ هستم ] و شما حق نداريد ، مگر دولت من اجازه بدهد . بعد مرا به طهران رسانيده ، اتومبيل جلو [ ى ] دروازه گفت اتومبيل مرا به سفارت ببرند و اتومبيل ما عقب اتومبيل جلويى بود . من به تدبير اتومبيلچى خود را كه با آژان نظميه كرمانشاه بود گول زده و تدبيراتى نمودم كه مرا به سفارت نبرند و خانهء حشمت الدوله خود را انداختم .
بعد من خيلى خوشحال شده ، شام خورده خوابيدم .
صدر الاشراف و جنگلىها
دوشنبه 16 ذيقعده . - صبح در خانهء سردار مقتدر بلند شده چايى با سردار خورده بيرون آمدم . به خانهء ضياء الواعظين رفته ، حاج محمد باقر تاجر نام شيرازى كه