وخامت اوضاع
بعد چايى خورده بيرون آمدم به خانهء مرآت الممالك رفته ، قدرى از وخامت اوضاع و عقبنشينى قشون انگليسى از منجيل و درهم بودن خيالات دولتى و احتمال حركت شاه به اصفهان و مداخله نمودن انگليسىها در نظميه و قشون ، و عمليات خطرآور آنها به آزاديخواهان ، خيلى مذاكره شد .
بعد بيرون آمده سوار درشكه شده تا سبزهميدان . حاج محمد آقاى تاجر شالچى مرا ديده قدرى صحبت و باهم به خيابان . در راه صحبت مقاله را نموده ، از من گرفت و خواند و گرفت كه به هيئت تجار ، فردا شب نشان داده ، اگر صلاح بدانند مهر نمايند . بعد به خيابان لالهزار رفته ، معدنچى مرا به بالاخانه جريدهء سعادت خواند ، بالا رفتم . موسى خان و يك نفر ، معلوم شد برزو خان شجاع نظام ، خيلى صحبت . مطالبه مقاله را نمودند . وعده فردا صبح [ كه ] به خانه بيايند و بگيرند [ دادم ] . بعد بيرون آمده شبانه به خانهء صمصام [ كه ] بعد از مدتى ببينمش . استرآبادى ، اورنگ ، سردار مفخم . وكلاى كرمان و بعضى ديگر بودند .
قدرى صحبت و به قدر ساعتى توقف ، بعد بيرون آمده ساعت دو و نيم از شب مراجعت توپخانه . به الموتى رسيده تا درب خانهاش صحبت و اينكه من نمىتوانم با شما كار بكنم و بايد انفرادى كار نمود . بعد رو به خانه آمده در راه تخممرغ و مغز گردو خريده به خانه ساعت چهار و ربع رسيده ، بچهها شام خورده بودند .
اعزام سالار ظفر سنجابى به تهران
خواستم شام بخورم ، كاغذ سردار مقتدر كه عصر آمده بود و به من نوشته بودند دادند . ديدم نوشته كه سالار ظفر را امروز عصر وارد طهران و تحت الحفظ به نظميه بردندش ، تا ساعت چهار از شب رفته هم اگر به خانه آمديد ، بيائيد منزل ، منتظرم . بعد بلند شده ، ساعت پنج از شب به خانهء سردار مقتدر رفته ، تا فهميد آمدم ، با بشاشت رسيد . سالارظفر هم با او . من خيلى مسرور ، و شدت و غمى كه مرا گرفته بود مبدل به مسرت شد . گفت عصر در خانه ديدم تلفن از خانهء حشمت الدوله زنگ [ زد ] و گفت خانهء سردار مقتدر را مىخواهم . گفتم با كى كار داريد . گفت با خود سنجابى . نشانى خواست ، دادم . يك مرتبه ديدم صداى سالار ظفر است . تعجب كردم ، پرسيدم تو اينجا چه مىكنى . گفت مرا از كرمانشاه