تخطي إلى المحتوى الرئيسي

روزنامه خاطرات سيد محمد كمره اى ( فارسى ) — صفحة 1534

مساهمون:

ص١٥٣٤
پست ديگر تا چند روز ديگر با ما است ، اگر كسى را بخواهيد بفرستيد من حاضرم سالما او را برسانم . اگرچه من كسى را نداشتم بفرستم و ارتباطات ظاهرى با جنگلىها را نداشتم ، مع ذلك اظهار تشكر نمودم و گفتم اگر اطلاع از رشت پيدا مىكرديم بد نبود كه بدانيم حقيقت امر از چه قرار است . البته بعد كه همديگر را ديديم عرض مىكنم .

شفاعت زمان خان

بعد آن‌ها رفته ، معاون حضرت اظهار داشت كه زمان خان ، قوم من و همچه جوان حساس عالم نيست و چه . . . « 1 » بعد از نظميه كه بيرون آمده براى تفرج به مازندران رفت ، حالا حشمت الدوله تعقيبش كرده و مىخواهد او را جلب به طهران نمايد . من شنيدم كه حشمت الدوله گفته بود چون كمره‌اى تعقيب او را خواسته ، از اين جهت اخراج او از نظميه و جلب او از مازندران مىشود . اگر زمان خان به شخص شما صدمه يا خسارتى وارد آورده ترميم و شفاعت او را بنمايم . من اوقاتم تلخ و تكذيب نمودم و گفتم ابدا من اخراج يك طالح يا ادخال صالحى را مفيد براى مملكت نمىدانم و داخل در توسط ، مثبت يا منفى اشخاص نشده و نمىشوم . بعد معاون حضرت هم رفت .

امان از كاسب‌هاى احمق

من هم مشغول تحرير . ناهار نان ، پنير ، سركه‌شيره ، خيار ، سبزى و قدرى چلو شب مانده با بتول و ننه اسماعيل خورده خوابيدم . بعد چايى . سه به غروب بيرون آمده ، بازار ، آقا محمد گيوه‌فروش را ديده ، گفتم مقاله كو ؟ گفت ميرزا احمد خان مدعى العموم آمده ، گرفت بخواند با جليل الملك گرفته برده كه بياورند . گفتم ديديد كه شما قابل هيچ‌چيز نيستيد ، چيزى كه من امانت به شما مىدهم چرا بايد به غير بدهيد ؟ گفت ميرزا احمد خان آدم درستى است . زبانا گفتم بله خيلى خوب آدمى است ، اما چه كنم كه من او را مىدانم چه آدم خائن شقاوت‌آثارى است . اما امان از آدم‌هاى كاسب احمق . بعد رفتم و يك مقاله به
هامش
( 1 ) . نقطه‌چين در اصل .