قلب شاه اظهار تألم نمودم . شام مفصلى با ميوه [ خورديم ] . قبل از شام متين الدوله هم آمد و ساعت چهار و ربع از شب بيرون آمده به خانه آمدم و خوابيدم . عضد السلطان هم قرار شد برود بالا و شاه و وزرا را براى استخلاص محبوسين ببيند .
[ امور روزانه ]
يكشنبه 24 شوال . - صبح بعد از چايى رمضانعلى فراش ماليه در خانه آمد كه خير الله خان رعيت سالور يك دانگ و نيم سالور تو را از قرار تخمى ، هشت تخم اجاره مىكند . گفتم ميزان كاشت را معين نمايد تا قرارى بگذاريم . بعد او رفت برادر مشكوة آمد . گفتم من از طريق غيرمستقيم مشغول استخلاص آنها هستم ، اگر موفق شوم . برادر سعيد الملك آمد كه برادرم مايل به ملاقات [ شما است ] چهوقت تعيين مىكنيد ؟ گفتم فردا سه بعد از آفتاب . بعد كاغذى به مشير الدوله رئيس الوزرا به مضمون خوبى نوشته بيرون آمدم .
قرار ملاقات
خانهء امير مؤيد منزل محتشم السلطنه رفته ، ديدنش نموده ، شرحى از ترتيب حبس و وضع كرمانشاه و غيره بيان نمود . بعد بيرون آمده سوار واگون و به ادارهء مرآت الممالك رفته . گفت مستوفى دخترش در اصفهان فوت شده و شاه فرستاده بود بعد از تسليت كه موقع كار است و صلاح در مجلس ترحيم نيست و حالا به هيئت [ وزرا ] آمده . كاغذ به مشير الدوله را به مرآت داده ، فرستاد و بلافاصله جواب از مشير الدوله آمد و اول غروب سهشنبه را تعيين ملاقات با حضور مستوفى و مؤتمن و مخبر السلطنه نمود . بعد از نزد مرآت بيرون آمده به نظميه رفته ، آقايان ارداقى و عماد را ديده ، اجمالا تفصيل ملاقات عضد السلطان و ترتيب ملاقات مشير الدوله را گفته ، از آنجا بعد از ظهر بيرون آمده برحسب وعده به خانهء سردار اعتماد رفته ، ناهار ، خواب و چايى . به عنوان تجديد زمان قديم و تمجيد از خالصه اداره نمودن اقبال الدوله . و [ همچنين ] تنقيد از حاليه نمود . سه به غروب بيرون آمده گوشت خريده به خانه آمدم .
قدرى تحرير و كاغذ آقاى فرخى از بختيارى رسيده بود ، خوانده ، چون تسبيحام گم شده بود بيرون آمده مجددا به خانهء سردار اعتماد رفته ، تسبيح آنجا مانده بود ، گرفته ، مقارن غروب به خيابان . ساعت دو از شب از جلو [ ى ] مغازهء