الموتى ، آقا سيد هاشم هم با دكتر احمد خان هستند . بعد از راه بازار به خانه آمده ناهار خورده بعد خواب و چايى .
دو به غروب بيرون آمده منزل طباطبايى همدانى رفته ، نبود . از آنجا بازار ، الموتى رسيد . باهم قدرى راه بعد او رفت به خيابان عين الدوله ، من لالهزار .
مورخ السلطنه رسيد . گفت وثوق السلطنه در بين جمعى علنى در خانهء خودش گفته بود كه در كابينه رئيس الوزرا از كمرهاى دلتنگ و مكدر بود كه فلانى را شنيدهام كه از ما تنقيد مىكند . در صورتى كه فلانى از ما تنقيد نمايد ديگر ما به چه اميد در كار بمانيم و ما خنثى خواهيم شد و از كار كناره مىگيريم .
. . . و توضيح كمرهاى براى رفع آن
من گفتم سوءتفاهم براى كابينه شده ، من تنقيد از توقعات مردم از كابينه مىكنم كه بيچاره كابينه داراى قدرت ذاتى مطلقه نيست و مثل كابينه سابق در تحت منويات قوهء قاهره ظالمه همسايه است ، منتها كابينه سابق مايل به اجراى منويات خائنانه بود و اينها نيستند و مىخواهند قسمى بلكه تقليل مفاسد آنها را بكنند و به دليل آنكه مختار مطلق نيستند مثل وثوق السلطنه را داخل نمودهاند و حشمت الدوله و فهيم الدوله هم يك دليل . و خوب است رفع اين سوءتفاهم بشود . بعد مدتى تا يك از شب با اكبر آقاى تويسركانى مشغول صحبت و قدرى در گوشهء خيابان نشسته ، بعد من برحسب وعده به خانهء عضد السلطان رفته . توى باغ مشغول نماز و زيارت عاشورا [ بود ] .
يا رفتن انگليسى ، يا بلشويسم
بعد مشغول صحبت و اظهار اينكه در خصوص محبوسين به شاه عرض نموديم ، گفت من به رئيس الوزرا مىگويم تجديدنظرى به حال آنها بنمايد و چون مبادا بيرون آمدن آنها . بعد ترورى واقع شود ، خود شاه به تنهايى اقدامى نمىكند . بعد اظهار داشت : شما خوب است كاغذ تنفرى از بلشويكها بنويسيد و به روزنامه بدهيد . گفتم ابدا چنين چيزى نمىشود . انگليسىها با ما دشمن ، حالا بلشويكها را هم اضافه نمائيم . تا انگليسىها ما را رها نكنند و نروند ، ما ضديتى با بلشويكها نخواهيم كرد . خيلى صحبت شد و من سخت از كمقوتى