وعدهء مساعدت مستوفى
بعد الموتى به خانهاش رفته ، من هم قريب چهار به خانهء مرآت الممالك سر راه رفته به قدر نيم ساعتى صحبت . قرار شد وقتى براى سردار مقتدر از مستوفى گرفته يا آنكه در موقع مقتضى مىروم و سردار مقتدر را برداشته مىرويم خدمت آقا . بعد گفت مستوفى هم قول داده كه اسباب استخلاص ارداقى و عماد را فراهم آورد و نيز اين كابينه لاينقطع مشغول كار است ، تا چه پيش آيد . بعد گفت هيئت [ دولت ] خيلى ديروز در اضطراب به واسطه ورود بلشويكى در مازندران . بعد از صحبتهاى زياد بلند شده به خانه آمدم ، شام خورده خوابيدم .
[ امور روزانه ]
جمعه 22 شوال . - صبح بعد از چايى كاغذ رضا قلى خان رسيد كه امروز ناهار سردار اعتماد را كه من ديروز از شما خواهش نمودم كه مايل است شما را ببينيد و وعدهء ناهار را گرفتم ، خبر نداشتم شميران رفته ، تلفن زدم جواب داده بود اگر فلانى روز ديگر وعده مىدهد كه هيچ و الا من فورا امروز صبح از شميران بيايم ، حال چه مىگوئيد ؟ جواب نوشتم من هر وقت كه تو بخواهى حاضرم و تعيين وقت با خود شما است ، من كه كارى با سردار نداشتم .
بعد بيرون رفته به خانهء شيخ غلامحسين خان محاسب ژاندارمرى كه تازه از مازندران آمده بود ، ديدن رفته گفت فرار نكرديم ، مرا اداره خواست رسما براى توضيح از محاسبات . اما در ضمن پرسيد شما بلشويك هستيد ؟ گفتم نه ، گفت سران افراد مازندران كه مايل به بلشويكى هستند چه اشخاص هستند . گفتم رسما كسى نيست . از حرف من ، رئيس فرنگى چندان خوشش نيامد . بعد ساعتى صحبت ، بعد بلند شده خانه آمدم . ناهار خورده خوابيدم . بعد چايى .
عين الممالك آمد قدرى صحبت و اظهار داشت كه عضد السلطان مژده قبولاندن استخلاص ارداقى و عماد را گفت به شما بگويم و فردا شب را وعده گرفته كه شام برويد منزلشان . بعد يك نفر ديگر هم آمد . يادم نيست . بعد با عين الممالك دو به غروب بيرون آمده به خانهء آقا شيخ مهدى تبريزى رفتيم .
نيم ساعتى با ايشان احوالپرسى و صحبت . بعد بيرون آمده بهطرف ميدان و به نظميه رفتيم از حبسبان اجازه ملاقات ارداقى و عماد را خواستم كه مژده تهيهء استخلاص به زودى را خدمتشان عرض نمايم ، مانع شد و گفت اجازه ندارم .