معارف به ترجمهء كتاب مفيد براى ايران مشغولم و چند سال سابق كه مشغول كار معارف برحسب امر دولت بودم ، ابدا به من حقوقم را ندادند ، اما به احمد على خان مورخ الدوله كه در معارف دو سال قبل رفته كه مفتش معارف باشد و اپيكيان جاى او را گرفت و تاكنون مورخ الدوله كارى نكرد ، حكم ماهى يكصد و پنجاه تومان براى او از سنهء ماضيه كه مفتش معارف را به او دادند و اپيكيان جاى او آمد و بيكار شد به او بدهند . خيلى از قبايح اعمال وثوق الدوله ذكر كرد كه واقعا دلم بر مظلوميت حاج ميرزا يحيى سوخت .
مجلس بزرگ وثوق الدوله و شعبات آن
بعد گفت چندى قبل مرا دعوت نمودند كه عليه وثوق الدوله كه معاهده را آورده است ، جمعى هستند . رفتيم ديدم دهخدا ، ميرزا قاسم خان تبريزى ، فطن ، بقا ، حكيم الملك ، اديب السلطنه ، اسعد السلطان و جمعى ديگر . بعد مذاكره شد كه هركدام اشخاص كه صالح درنظر داريد اسامى آنها را بگوئيد . من فقط اسم تو و تنكابنى را گفتم . سايرين هم هركدام اسمى گفتند . ميرزا محمد صادق هم قريب بيست اسم صورت بيرون آورد بعد تمام را نوشتند ، آنوقت معلوم شد كه صورت اسامى نزد وثوق الدوله فرستاده شده . وثوق الدوله بعضى اسامى مثل تو و تنكابنى را قلم زده و حاج آقاى شيرازى را اضافه كرده بود . بعد اسامى را كه آوردند طباطبايى از اسم حاج آقا اظهار تنفر كرد و او را خارج نمود ، من ، حكيم الملك و . . . اسم سردار معظم را هم به اصرار قلم زديم و قبول شد . بعد مجلس ديگر ديديم آقاى طباطبايى با اتومبيل با سردار معظم تشريف آورده ، ديگر من نرفتم . و قرار بين خودشان دادند تمام صلحا را داخل نمايند و هركدام از صلحا كه استنكاف نمايند چند نفرى از آقايان به تناسب در خارج آنها را به اسم اينكه باهم بر ضد وثوق الدوله كار نمائيم مجلسى همه هفته داشته باشند كه در باطن شعبهاى از مجلس بزرگ باشد . بعد خيلى صحبت نموديم .
من بلند شده به دكان آقا شيخ حسين گيوهفروش رفته ، آقاى اردبيلى هم بود .
سعيد العلما هم رسيد . تا ظهر مشغول گپ زدن . بعد من به خانهء مشير اكرم رفته ، ناهار با شاهزاده عصمت السلطنه و اهل خانهاش خورده ، نوشتهجات اغلانتپه را گفت كه از دستمال كاغذ پيدا نمايم و فاطمه سرور الملوك صيغهء مرحوم