آمده ، در خيابان ديدمش . قدرى صحبت اينكه چرا شما كنار [ مىكشيد ] كه همه مردم شما را جزو كاركنان ندانند و از شما گله داشته باشند ؟ گفتم من هم از خودم گله دارم و با اشخاصى كه حقوقبگير از دواير دولتى و علاقمند به حقوق گرفتن هستند نمىشود كار كرد . خيلى مذاكرات و معارضات شد . بعد قرار و قول داد كه در دههء اول شوال بقيهء اسبابهاى مجمع كه امانت نزد بنده بود بدهد ببرند . بعد خداحافظى .
برحسب وعده به خانهء شيخ محمد حسين استرآبادى رفته ، منتظر آقا سيد جليل شديم نيامد . بعد اظهار كرد من و آقا سيد جليل قرار بود شما را ببينم و برحسب قول خودمان كه با صلحا كار مىكنيم ؛ فطن ، بقا ، اديب ، خلخالى ، آقا شيخ عبد العلى ، من ، آقا سيد جليل ، حكيم الملك ، حاج نظم السلطنه و يكى دو نفر ديگر كه واقعا بههم اطمينان داريم مىخواهيم كار بكنيم . گفتم ميرزا احمد خان قزوينى هست يا خير ؟ گفت خير . گفتم چرا ؟ گفت چون او را بد مىدانند . گفتم بعضى از اين آقايان هم به واسطهء اينكه معاشى جز از دولت گرفتن راهى ندارند اين بيچارهها هم نمىتوانند عليه مظالم دولت كارى بكنند چطور با آنها من كار نمايم ؟ خيلى صحبت شد . بعد گفت فردا عصر آقايان مىآيند اينجا ، شما هم بيائيد صحبت نمائيم . اگر از روى اساسى حاضرند كار نمايند من هم با آنها هستم و الا من هم از آنها جدا مىشوم . بعد توپ افطار را انداخته يك چايى خورده و بيرون آمدم .
چون احتمال داده بودم كه آقا سيد عبد الغنى شايد افطار را بيايد و به احمد هم سپرده بودم كه افطار باشد به عجله خانه آمده ، معلوم شد سيد عبد الغنى آمده و رفته بود ، اوقاتم تلخ . بعد شام خورديم . بعد از دو و نيم از شب رفته اكبر آقا تويسركانى و برادرش اسد آقا و خواهرزادهاش آقا صادقى آمده ، قدرى صحبت ، بعد آنها رفتند . من هم بلند شده به خانهء مشاور الممالك ديدن آقا ميرزا عبد الرحيم خان رفته معلوم شد ملقب به نصير الملك شده بود . آقا شيخ محمد بروجردى و آقا شيخ محمد رضا قمى هم آنجا بود . دو ساعتى صحبت ، نصير الملك گفت كه پسر حاج سيد محمد صراف در برلن در اطاق شيمىسازى محرق و مرده ، بعد معلوم شد سيد حسين بود نه حاج سيد ابو الحسن . ساعت شش بيرون آمده به خانه آمدم ، چون حالى نداشتم سحرى نخورده خوابيدم .
روزنامه خاطرات سيد محمد كمره اى ( فارسى ) — صفحة 1453
مساهمون: سيد محمد كمره اى
ص١٤٥٣