ناهار ، غير از زينت و بتول و من و احمد ، همه رفتند امامزاده حسن . بعد از ناهار و چايى خود را مشغول به رسيدگى حساب سنهء ماضيه نموده ، عصر يمين الملك گروسى آمد ، مشغول صحبت بوديم ، سردار مفخم و آقا ميرزا ابراهيم خان وكيلين قزوين تشريف آورده ، تا مقارن غروب صحبت . شاهزاده محسن ميرزا هم بودند . بعد آقايان رفتند .
بعد از ناهار هم آقاى مشير اكرم و ميرزا موسى خان آمده ، گفتند دكتر در خصوص رفتن اطفال به مدرسه ارامنه تنقيدى داشت ، بعد آمده بود كه فلانى هم با من همعقيده شده و او را هم با خود همراه كردم . گفتم در صورتى كه مدرسهء ارامنه معايبى را كه مىگويد دارا باشد و خود دكتر هم تكفل آنها را آن قسم كه مدرسه اداره و حفاظت مىكند و ناهار و شام و شستوشوى و راحتى آنها را به ماهى پنجاه تومان حاضر است و من او را حاضر نمودم ، او هم استنكافى نكرد ، البته مدرسه ارامنه نبريد بهتر است . آقاى مشير اكرم بعضى محاذير و سوءاثر ظاهرى از اين كار و معايبى هم كه در مدرسه ارامنه متحمل بود گفت واقعيت ندارد . براى پيدا كردن بعضى نوشتجات هم گفت شما را عصمت السلطنه خواسته ، گفتم اگر كسل نشده و مانع نرسد فردا صبح . بعد براى حراج اسبهاى معتمد الدوله كه روز دوشنبه است مرا دعوت به حضور نمود كه بايد باشيد و رفت .
بعد از رفتن مشير اكرم تقى و اسماعيل ، بچههاى كوكب خانم از دار الايتام آمده كه مادرشان را ببينند . گفتم مادرتان امامزاده حسن رفته و برگشتن ، شما را مىخواست ببيند . بعد چايى به آنها داده ، خيلى صحبت نموده ، پرسيدم : در آنجا به شما بد نمىگذرد ؟ گفت نه ، هركدام يك لحاف ، و ناهارها هم شيربرنج ، آش ، آبگوشت ، دمپخت . صبح هم چايى ، هفتهاى يك مرتبه حمام . بنا شده كه لباس ما را هم بدهند . بعد گفتم اگر اذن گرفتهايد كه امشب بمانيد ، خوب . و اگر گفتهاند برگرديد ، شب حكما برويد ، گفتند دكتر گفت اگر مىخواهيد برگرديد ، اما آن ديگرى گفت بايد برگرديد ، حال ما مىرويم دايىمان را مىبينيم و برمىگرديم . گفتم شب آنجا نمانيد ، يا اينجا نزد مادرتان باشيد ، يا برويد به دار الايتام . گفتند شب را برمىگرديم اينجا . بعد رفتند . نيم به غروب هم زنها از امامزاده حسن برگشته ساعت سه از شب شام خورديم . بچههاى كوكب خانم هم شب نيامدند . بعد خوابيديم .
روزنامه خاطرات سيد محمد كمره اى ( فارسى ) — صفحة 1404
مساهمون: سيد محمد كمره اى
ص١٤٠٤