تخطي إلى المحتوى الرئيسي

روزنامه خاطرات سيد محمد كمره اى ( فارسى ) — صفحة 1343

مساهمون:

ص١٣٤٣
آمدم . در لاله‌زار ميرزا ابو القاسم خان را ديده ، پنج تومان طلب او را بابت تسبيح كه از من خريده و پشيمان شده بود به او دادم . اصرار كرد كه شب يكشنبه بروم منزل غفارى .

توصيه‌هاى ملك‌زاده

بعد در ميدان توپخانه دكتر مهدى خان مرا ديده ، گفت قدرى در سياست ، امروز كه اين‌قدر تو سخت صحبت مىكنى خوب نيست و البته ملايم با اين جمعيت باش . ديدم صحبتش منقار و چنگال دارد . تندتند تصديق نموده ، مقارن غروب بود كه بعضى از رفقا رسيدند و من با دكتر خداحافظى نموده پايين آمده به مغازه خلخالى رسيده ، فرخى گفت با شما كار دارم . گفتم حالا بايد بروم ، بماند فردا . درب مغازهء خلخالى هم مرآت الممالك ، تنكابنى ، پرويز ، آقا عماد ، افجه‌اى و جمعى آنجا بوده با سالار فاتح و برادرش هم با آقا شيخ نور الدين . من قدرى صحبت و به سالار قدرى بد و تغيّر به‌هم نموديم . بعد من پياده از راه بازار ساعت يك از شب به خانه سيد عبد الغنى رفته ، اردبيلى [ هم ] بود . بعد آقا شيخ حسين گيوه‌فروش و آقا شيخ محمد على قزوينى هم آمده تا ساعت قرب سه يك مشت اخبار مسموعه ، راست و دروغ مىگفتند و مىخنديديم . بعد بلند شده رو به منزل آمده به خانه رسيدم ، شام خورده ، خوابيدم .

كاغذ به جريدهء حيات جاويد و در ذيل كاغذ به اپيكيان

چهارشنبه 28 جمادى الاول . - صبح بعد از چايى ، بيرون آمده به خانهء حاج صادق بانكى احوال‌پرسى رفته ، به قدر دو ساعتى صحبت . بعد هوا قدرى ترشح برفى داشت . بيرون آمده از راه بازار به خيابان ، فرخى را ديده مرا برد به اداره حيات جاويد . ابو الحسن معدنچى هم چند شعر خوبى در ضد قرار [ داد ] گفته بود كه در جريده درج شود . بعد معلوم شد كه فرخى كاغذ مرا كه به اپيكيان نوشته بودم به مدير [ حيات جاويد ] داده بود و او هم داده بود چيده بودند . من گفتم كه آن قسم خوب نيست ، خوب است من چيزى به حيات جاويد نوشته‌ام خطاب به خودش ، او را درج قبل از آن كاغذ بنمايد ، اما براى هفتهء آتيه . قبول كردند كه براى اين نمره درج شود . صورتش اين بود :