كاغذى از برلن ، مساوات كه نوشته بود « من تا به حال به عجز نيفتاده و حاضر به هيچچيز نبودم ، اما در مملكت كفر مىترسم بميرم و نعش من در قبور غيرمسلمين بدون آداب اسلامى مستور شود . من راضى شدم و لو به تكهء وجهى كه از گرسنگى نميرم و خود را به ممالك اسلامى برسانم ، هر قسم شده تهيه نمايى . » شام خورده خوابيديم .
[ امور روزانه ]
سهشنبه 12 جمادى الاول . - صبح بعد از چايى احمد و بتول به مدرسه رفته ، هوا صاف و در شدت يخ و سرما . من هم در خانه قدرى برفهاى جلو را جمع و قدرى تحرير و كتاب زير كرسى . ناهار خورده ، بعد از ناهار چايى . عصر هم اكبر آقا تويسركانى آمد ، اظهار داشت كه قوام الدوله برحسب تقاضا از وزارت داخله اصلاح بين مرا با جعفر قلى ميرزا خواسته و به من گفته يك نفر وكيل تو كه نماينده و حق صلح را داشته باشد معين نما تا با يك نفر هم از طرف معينشده رسيدگى و حكميت و حق صلح را داشته باشند . حال من ناظم العلما را مىخواهم معين نمايم . من هم تأييد نموده ، گفت پس شما او را ببينيد كه محافظهكارى نكند و چون مطلع از حقايق امور غارت شدن من است او بهتر از حاج ميرزا على محمد دولتآبادى و ميرزا عباسقلى خان آدميت كه بعضى مايلند آنها باشند . من هم تصديق نموده ، او رفت .
يك به غروب مانده بيرون رفتم ، بقاء الملك نبود ، آقا شيخ حسن خان را ديده به قدر ساعتى منزلش نشسته ، صحبت و شطرنجى ، بعد يك از شب رفته به منزل آقا سيد جليل رفته ، نبود ، تعجب كردم كه خلف وعده نموده .
بعد در سر راه منزل عين الممالك رفته ، در اين بين آقا شيخ محمد على قزوينى و آقا سيد عبد الغنى هم رسيدند . تعجب نمودم كه شما كجا بوديد ؟
گفتند رفتيم منزل آقا سيد جليل ، نبود گفتيم شايد شما منزل باشيد ، آنجا هم نبوديد ، حال از اينجا رد شده ، حدس زديم شايد اينجا باشيد . بعد قدرى صحبت متفرقه و دعوت تشكيليون از من ، خانهء دكتر مهدى خان و صحبتهاى آنجا شد . بعد از چايى بلند شده ، آنها رفتند . من هم خانه آمده ، شام خورده ، ساعت چهار و نيم از شب سگ خيلى پارس كرد ، آمدم بيرون تا