بيزارى از دنيا
بعد از ساعتى بتول از مدرسه آمد ، ناهار باهم نان و پنير و سركه شيره ، مربا و ترشى خورده ، روزنامهء حلاج را آوردند . بتول هم رفت . قدرى مثنوى و جريدهء حلاج و چايى و فكر و خيال بدبختى حال عموم و بىتكليفى . ديدم واقعا از تكرار امور خسته و به همهچيز بىهوس و سفل محض شدهام ؛ گاهى هوس مردن را مىكنم . مىبينم فقط به يك چيز آرزو دارم كه ببينم اوضاع شارلاتانها و دشمنان آسايش بشريت منقضى شده ، به ذلت و اعدام آنها را سوق مىدهند و اين كسبه و فقراى رعايا كه همه احمق و همه تقصيرات از جهالت و حماقت آنها است آنها آسوده شده و همه ملل از شر هوا و شهوات دولتيان خود آسوده ، خاصه ملت نجيبه و عالمه انگليس و فرانسه و امريكا كه به واسطهء دسايس و قساوت و شهوت و نخوت و غرور لويد جرج و چند نفر از همقطارانش و كلمانسو و يارانش و حماقت و حب ابو الملهاى ويلسن كه باعث شدند رشتهء سعادت دنيا منقطع و اسارت دول ضعيفه براى ستمكاران معدود خودشان با سوءحال فراهم بشود و به پول و دست ملت خودشان .
اخبارى از حال و روز شاگردان محبوس
بعد يك به غروب بتول از مدرسه آمد ، من هم او را خانه گذاشته بيرون آمدم و به خانهء آقا شيخ محمد على رفته ، نبود چون قصد داشت كه هر وقت به ديدن سردار اسعد بروم باهم باشيم و فردا صبح را من قصد داشتم ؛ نبود كه به او بگويم . بعد به حجرهء خلخالى رفته ، در بين آقا عماد و حسابى را ديده ، گفتند كه سه نفر از شاگردان محبوسى را نظميه مرخص كرد و مابقى را نگاه داشته و ذره را به حبس تاريك بردهاند و گويا از خانهء حسن آقاى علوى اوراقى به دست آوردهاند كه در يك ورقه آنها تعاهد جمعى از شاگردان درج شده است .
بعد در مغازهء خلخالى ، پرويز ، محسن ميرزا ، مجله ، احمد ، فطن الملك ، همه مشغول صحبت . محسن ميرزا گفت عصر پنجشنبه دو به غروب شاهزاده سردار مفخم مىآيند منزل شما چون قصد ملاقات و صحبتى دارند ، از اين جهت سپردند كه به شما بگويم . بعد با فطن و مجله و خلخالى قدرى صحبت شوخى و اينكه هرجا پلويى باشد به من خبر دهند من سورى شدهام . فطن خواست با