تخطي إلى المحتوى الرئيسي

روزنامه خاطرات سيد محمد كمره اى ( فارسى ) — صفحة 1229

مساهمون:

ص١٢٢٩

دستگيرى محصلان

بنده با تنكابنى بيرون آمده ، ايشان به خانهء مرآت ، بنده براى اينكه ننه اسماعيل به مريضخانه برود به خانه آمده ، زن قديم آقا سيد جليل هم به خانهء ما آمده بود ؛ آن‌ها به مريضخانه ، من تنها در خانه ماندم . تا نيم به غروب مانده ، بتول آمد . من بيرون رفته دكان آقا ميرزا عباسقلى خان قدرى نشسته صحبت متفرقه شد . بعد بلند شده يك از شب به مغازهء خلخالى مىگذشتم ، آنجا گفتند كه نه نفر از ديشب تاكنون از اطفال مدارس گرفتند و به تأمينات برده‌اند . حسن آقا ، كاظم خان ، حسابى و غيره . بعد مراجعت به خانه نموده ، در راه به مسجد شاهزاده خانم رفته ، سه روضه‌خوان گوش داده ، وقار السلطنه هم آنجا بود . باهم بلند شديم ، من به خانه آمده شام خورده ، خوابيدم .

[ خاطرات ماه ربيع الاول 1338 / آذر 1298 ]

[ امور روزانه ]

سه‌شنبه غره ربيع الاول . - صبح بعد از چايى احمد و بتول به مدرسه رفته ، ننه اسماعيل هم گفت من مىروم به خانهء مساوات . من هم ناچار خانه مانده مشغول تحرير و خواندن كتاب مثنوى . مادر لله مرحوم با يك حال ضعف و ناتوانى و غصه و ناله كه چه كنم هيچ راهى ندارم ، پسرهايم كه در محبس و هيچ ندارند و همه‌چيز از پوشاك و خوراك لازم دارند . من هم براى خودم خرج ندارم چه آنكه به آن‌ها برسانم . شما هم گفتيد كه سفارش شما را به وثوق الدوله كه معاشى به تو بدهند [ مىكنم ] ، آن هم كه خبرى نشد . براى من فكرى كنيد ، يا كاغذى بنويسيد و بفرستيد . گفتم گمان نمىكنم فايده‌اى داشته باشد . چند روز ديگر هم صبر نمائيد ، خداوند بزرگ است . بعد نه هزار داشتم دادم به او با كمال خجالت و تألم . او رفت . بعد مدتى گذشت يك نفر عمله كه سابق در چينه‌كشى اينجا بود آمد دم در ، احوال‌پرسى . ديدم ميل به آمدن توى خانه را دارد . من هم تنها بودم ، تعارفش نمودم . آمد توى حياط باهم نشستيم . خيلى صحبت متفرقه ، ديدم پريشان حرف مىزند . باطنا خنده‌ام گرفت كه كور ، كور را پيدا مىكند ، آب ، گودال را . و از يك طرف هم دلم خيلى سوخت كه بيچاره همه قسم بدبختى خودش و كسانش داشت . حالا اين حال جنون هم افزوده گشت . بعد از ساعتى به تدبير عذرش را خواسته ، وجهى از من خواست . نداشتم كه بدهم ، بعد رفت .