برنج رزك برنج خوبى است براى كته و پلو خودمانى ، گفتم اگر گير آورديد يك بار براى من بخريد بفرستيد . قبول كرد و گفت برنج اين روزها زياد است ، چهل و سه تومان اعلايش به فروش مىرسد ؛ از سى تومان الى اين قيمت . بعد گفت آقا شيخ محمد على صبح آمده بود اينجا و اوقاتش تلخ بود كه كمرهاى بايد بيايد خانهء اردبيلى و ديشب آمده بود خانهء ما ، تو بايد بيايى ، بالكليه يادت رفته بود .
بعد من بلند شده به ميدان توپخانه رفته از ابو طالب كاغذ سيگار خريدم .
پستخانه هم آقا ميرزا حبيب الله خان را نديدم . ميدان توپخانه كيوان پارسى را ديده ، احوالپرسى ، بازار پنج دكمه خريده به دكان بلورفروشى براى شيشهء لامپا آمدم ، صاحب دكان نبود . بهسمت خانه آمده ، بعد از ظهر به خانه رسيده بتول تنها مشغول آبيارى و درسش بود ، احمد هم نبود . ناهار خورده ، بعد چايى . بعد بيرون آمدم . به خانهء مرآت رفته ، قدرى صحبت و كتاب جغرافى شاردل كه بتول براى مدرسه خودش مىخواست و در كتابخانهها هم پيدا نمىشد از مرآت پرسيدم كه اگر داشته باشد به من بدهد . گفت من از بچهها شب مىپرسم ، اگر داشته باشند مىدهم .
بعد بلند شده باهم آمديم . او به در خانه و من در بازار پاچنار آقا شيخ محمد على قزوينى را ديده باهم صحبتكنان به خانهء احتشام الملك ، به روضهام برد و در راه از آقا شيخ نور الدين كه او از سپهسالار نقل مىكرد كه كاكس از سفارت اينجا منفصل و به حكومت هندوستان مىرود و حاكم هندوستان به سفارت طهران مىآيد . خانهء احتشام الملك ، عباس ميرزا سالار لشكر بود ؛ خيلى تعجب از وقاحتش كردم كه با آن همه سوابق صورى ، مثل اينكه با بنده صورتا هم هيچ آشنايى ندارد . نيمه تعارفى ، بنده هم به عادت طبيعى ، بعد از بلند شدنش ، آن نيمه تعارف را هم نكردم . پدرش فرمانفرما هيچ ربطى ندارد ، اگر من هزار به او بد گفته و كرده باشم باز صورتا اگر مرا ببيند هزار قسم جلب و احترام و محبت صورتى را به جا مىآورد . بعد دو سه روضهخوان گوش داديم و با آقا شيخ محمد على بيرون آمديم .
مقارن غروب از خيابان اميريه بهسمت مريضخانه و دكان آقا سيد جواد قدرى نشسته صحبت نموديم . از آنجا بلند شده . رضا قلى خان و آقا شيخ ابو طالب را ديديم . قدرى احوالپرسى . رضا قلى خان صحبتكنان تا ميدان
روزنامه خاطرات سيد محمد كمره اى ( فارسى ) — صفحة 1226
مساهمون: سيد محمد كمره اى
ص١٢٢٦