بيايم ، چه كه دولت مىداند من توجه و نظريات خصمانه و همچشمى با اين افراد كميتهء مصنوعى ندارم و اگر داخل شوم ، نزد خودشان حدس مىزنند كه يك روح ضديت با معاهده را من در بين اين شورا فهميدم كه خود را وارد نمودهام ، آنوقت فورا شورا را متفرق مىسازد . و بعضى مطالب ديگر هم به متين الدوله گفتم كه ايشان تصديق نمودند و نيز گفتم هر وقت كه نهضت با اساسى افراد دمكرات با هويت دمكراتى قبل از مهاجرت را حاضر شدند من فورا يكى از شركا هستم . بعد ايشان رفته ، نيم به غروب بتول از مدرسه آمده ، من هم بيرون آمده ، اجلال السلطان و آصف خاقان را از سر خيابان برداشته به خانهء آقا شيخ مهدى تبريزى به جهت تسليت فوت نوهاش رفتيم ، نبود . بعد تنها من به خانهء عين الممالك رفته ، نبود . بهطرف خانهء حاج فطن الملك رفته ، نيم از شب آنجا رسيده ، در زدم ، وارد شده ، رفعت الدوله و عدل السلطنه كرمانى دو وكيل هم آنجا بودند .
سجل احوال ، دام قيموميت
قدرى نشسته ، صحبت سجل احوال به ميان آمد . آنها تبجيل و من تعليل نمودم ، ليكن نه از جهت اينكه با احكام دولت ضديت مىكنم يا با سجل و احصائيه ، اساسا من هرسه را فى حد ذاته طرفدار هستم ، ليكن چون نه احصائيه است ، نه سجل احوال . لفظ سجل احوال است ، اما عملا احصائيه ناقص و چون مقنن اين قانون به قدر تشخيص معانى لغات عربى از هم ، آن هم مثل نصرت الدوله و وثوق الدوله ؛ نمىتوان گفت جاهل هستند ، و اين مطلب مرا به وحشت انداخته كه چه دام و چاهى براى اين چشمبندى گسترده شده . من از اينكه نفهم بشوم وحشت دارم نه از جهت ديگر ، حاضرم حبس و جريمه بشوم ، اما حاضر نيستم كه با ميل خود نمايش نفهمى بدهم . مىترسم خود اين ترتيب سجل احوال يك دليلى براى لزوم قيموميت براى ما بشود . سجل احوال يعنى تثبيت حالات انسان ، نه اسم خود و تولد و پدر و مادر و اولاد .
بعد آقايان رفته ، آقاى بقاء الملك و آقاى خلخالى تشريف آوردند . صحبت خودم را با رئيس الوزرا براى آنها نقل كردم . تمجيد از اين قسم كه خوب شد خودت رفتى و اسباب شفقت بر آنها كه آواره و دربهدرند شد . بعد گفتند تا يك هفته صبر نمائيد ، بعد مذاكره به توسط كاغذى به آقاى شكوه الملك بنمائيد كه