ديدار وثوق الدوله به خاطر مهاجرين
نيم از شب به خانهء وثوق الدوله رسيده ، خلوت بود . ژاندارم درب در گفت كجا مىروى ؟ گفتم به خانهء رئيس الوزرا .
با كى كار دارى ؟ گفتم صاحبخانه با من كار دارد . وارد حياط شدم . از خارج كسى نبود . در بين خيابان و باغچهها مستحفظ خيلى ديده مىشد . پاى عمارت رسيده ، پرسيدم آقاى شكوه الملك كجا تشريف دارند ؟ پيشخدمت گفت بفرمائيد . شكوه الملك هم رسيد و مرا به اطاق رسانده ، خود خبر به رئيس الوزرا برده ، احمد هم رسيد كاغذ مساوات را داد و رفت بهسمت خيابان . بعد آقاى شكوه آمد مشغول صحبت و شوخى محبتانه شده ، چايى خورده ، سيگار كشيديم . جوانكى هم كه از اقوام بقاء الملك به نظرم مىآمد آنجا بود ، قبل از آمدن شكوه الملك از نزد رئيس الوزرا گفت كه عصر آقا ميرزا سيد مصطفى خان و بينش هم در توى حياط خدمت رئيس الوزرا رسيدند ؛ ميرزا سيد مصطفى خان هم حال آمده بود . بعد از چايى و سيگار پيشخدمت آمد كه آقاى رئيس الوزرا فرمودند بيائيد . بلند شده به آقاى شكوه گفتم شما دليل نمىشويد ؟ گفتند شما بفرمائيد . بعد من بالاخانهها رفته وارد اطاق شده سلام نمودم . بلند شده دوقدمى جلو و نزديك هم نشسته ، من هم دستهاى خود را از عبا درآورده ، گفتم اين دفعه من خيلى تأدب مىكنم و دستهايم را از عبا كاملا بيرون ، و تلافى دفعهء پيش را مىكنم . چون آندفعه از مقام خيلى اعلايى آمده بودم ، به شما اعتنا نداشتم ، اما حالا چون از مقام پستى كه خانهء خودم باشد آمدم خيلى به شما احترام مىكنم . خنديد ، گفت شما هر وقت مقامتان عالى است . گفتم نه به آن اندازه كه از مقام مأموريت شما چه زندان و چه جاى ديگر .
خيالى نبود جز حفظ و ترتيب مملكت
بعد سؤال از درد دندانش كه مملكت را پر كرده [ نمودم ] تفصيلش را گفت . بعد شروع به يك سلسله تاريخ خودش كه من در ابتدا با انگليسىها خوب نبودم .
بعد در دورهء سابق رئيس الوزرايى چه كارها سپهسالار در خصوص كنترل كه نمود و من به زحمات بعد كه آمدم او را برگرداندم و چون آن دوره با تضييقات آن اوقات از طرف روسها و رفتن آقايان از طهران و مهاجرت آنها حالا من