اگر خائن هستند به دولت و مملكت خودشان هستند دولت خودشان آنها را مجازات بايد بكند و محاكمه نمايد ، بدتر از محمد على ميرزا و شعاع السلطنه و سالار الدوله كه نيستند كه نبودن آنها را در ايران صلاح دانست و براى آنها حقوق معين كرد . اگر مانعى ندارد مخارج بدهيد بيايند و اينجا رسيدگى نمائيد و اگر نبايد بيايند ، آنجا معاش به آنها بدهيد . بعد تصديق نموده و گفت نواب هم چندى قبل تلگراف زده بود . حالا مىنويسم كه از آنجا وسايل آنها را فراهم و به سوئيس بيايند و از آنجا استمزاج مىكنم كه اگر قصد ايران را دارند رفع مزاحمت و تسهيل وسايل حركت آنها را فراهم بياورند و اگر موانعى باشد بردارم و اگر خودشان صلاح درآمدن را نمىدانند و مىخواهند آنجا كارى بنمايند همانجا مخارج به آنها بدهند ، شما مىتوانيد و راهى داريد پول براى آنها حواله بفرستيد ؟ گفتم من نه خودم پول و نه طريق ايصالش را دارم . گفت من خودم فردا اين كار را خواهم كرد . بعد كاغذى خواست و يادداشت كرد و گفت به خود مساوات هم مىنويسم كه كاغذ شما را فلانى به من داد . من هم كاغذ را پيش وثوق الدوله داده بودم ، گفت خط خودش است ؟ گفتم بله . گفت مساوات را من آسوده مىكنم .
محيط يك ظالم مقتدر
عرض كردم اگرچه منسوب من است اما من به جهت عموم آنها كه در آنجا از قبيل كلوپ ، كزازى ، ناصر الاسلام و چند نفر ديگر [ هستند اقدام مىكنم ] . گفت وحيد الملك كه آنجا نيست ؟ گفتم بله ، شنيدم كه با بعضى به پاريس آمدهاند ، اگرچه مساوات هيچ كارى از دستش در آنجا برنمىآيد و بعضى ديگر زبان بلد هستند اما باز بايد فكر همه باشيد و مقام شما مقام محيطيت و همهء آنها محاط شما هستند ، بايد همه بالسويه و به نظر مساواتى به همه بنگريد . به خنده گفت بله ، شما در محيط يك ظالم مقتدر . به خنده گفتم انشاء الله شما ظالم از ظلمت كه بلكه در آن ظلمت آب حيوان پيدا بشود . بعد گفتم واقعا به عيالات مساوات هم خيلى بد مىگذرد ، از شدت جمعيت و مخارج و ناخوشى . گفت مساوات چند بچه دارد ؟ گفتم پنج اولاد و همه بزرگ و پرمخارج ، از قبيل مدرسه و شيطنت كه لباس پاره نمايند ، فقط ماهى چهل تومان دارند و كفايت نمىكند .