منزلش و او را ملاقات نمايم . بعد به خانه آمده شام خورده خوابيديم .
[ امور روزانه ]
سهشنبه دهم صفر . - صبح بعد از چايى بتول به مدرسه رفته ، من هم دو پاكت پستى يكى به شكوه الملك كه وقت ملاقات مرا با وثوق الدوله براى مذاكرات در خصوص مساوات و ساير مقيمين برلن معين نمايد و گمان نمىكنم معين نمايد ، و ليكن براى اينكه رفقا نگويند تو مناعت مىكنى و نزد وثوق الدوله نمىروى ، حرف آقايان را اطاعت نمودم كه تقاضا نمودم . و يكى هم به بينش كه سفارش و خواهش شما را از قول خودم به متين الدوله گفتم ، او هم قبول كرده كه تحقيق نمايد . و دو پاكت امير مفخم كه به بهبهانى و آقا ميرزا مسيح نوشته بود و مهر نداشت ، همهء اينها را به احمد دادم كه به پستخانه و خانهء امير مفخم برساند و برود مدرسهاش .
ضرر زن
بعد ننه اسماعيل هم گفت من مىخواهم امروز بروم بازار و تومانى طلا براى خود خريدارى نمايم . ده تومان بقيه سند پنجاه تومانى مرا بده و سند پنجاه تومانى را كه چهل تومان آن سابقا و متدرجا وجه ضمن شده بود آورد . بعد ده تومان را به او دادم ، گفتم اما اين پولها را اگر جايى قرض و تنزيل مىدهى و دادى جايى نده كه از ميان برود يا چيزى بخرى كه بعدها ضررت بشود . گفت خير ، والله ، بالله قرض نمىدهم و خرج خود و اسماعيل مىكنم . من كه مىدانم بدبخت دروغ مىگويد ، اما چه كنم زن است و ضرر زن به من و خودش به خيال ذخيره . بعد رفت .
من هم تنها در خانه قدرى كتاب مثنوى را باز كرده و خوانده ، قدرى گردش در باغچه و تحرير كتاب و صورت حساب خود را مشغول داشته تا ظهر ناهار خورده ، بعد مشغول كتاب مثنوى خواندن ، سه و نيم به غروب پرويز آمد اظهار داشت كه آقا ميرزا ابراهيم خان مميززاده اينجا آمده ؟ گفتم براى چه ؟ گفت چون نظام السلطان حاكم قزوين مىگويند شده ، او خواست كه شما توصيهء او را بنمائيد كه همراهش ببرد . بعد مشغول صحبت شده آقاى حاج ميرزا يحيى دولتآبادى دواسبه وارد شد . پرسيد آقاى آقا سيد جليل و آقاى عدالت كه وعده كرده بودند چه شدند ؟ گفتم آنها كه منزلشان نزديكتر است ديرتر