درب منزل شما كه برحسب قرارداد برويم اوغلانتپه . گفتم من بيشتر از ده روز نمىتوانم بمانم ، به اين شرط . گفت اقلا پانزده روز . بعد بيرون آمده آقا ميرزا سيد حسن خان و آقا ميرزا على گازرانى هم رسيدند . قدرى صحبت نموديم . بعد مشير اكرم رسيد . بناى اينكه بايد شانزده روز در ده به جهت رسيدگى به كارها بمانيد . گفتم من ده روز بيشتر نمىتوانم . بعد خداحافظى كرده به دكان آقا سيد جواد نشسته ، قدرى صحبت .
صحبت جديدىها
ساعت سه از شب بلند شده . در خيابان اميريه آقاى طباطبايى همدانى و افضل الدوله و يك جوانك ديگر با آنها ديده ، صحبت از معاد و از رجعت و از عرفان خودشان به اصطلاح كه من استنباط نمودم كه صحبت جديدىها است ؛ يعنى بهايىها . بعد ساعت چهار به خانه آمده ، سيد احمد كمرهاى از شهريار آمده بود كه حواله من به كمره به آنها نرسيده ، المثنى بنويسم و آقا محسن پسر مرحوم آقا سيد حسن هم در شهريار فوت شده و آقا سيد على هم آمده است از كمره به شهريار . بعد شام نان و هندوانه خوردم و از ترس زكام آبگوشت نخوردم .
خاله هم كه روز رفته بود شب نيامده بود . بتول و ننه اسماعيل و دو احمد هم شام خورده بودند . بعد خوابيديم .
سفر دهروزه
يكشنبه شانزدهم محرم . - صبح بعد از چايى يك زيرجامه و يك گيروانگه توتون ، سه كاغذ سيگار ، يك كبريت و مسواك و سه تومان و نيم پول سفيد و چهار اشرفى و يك پنج هزارى طلا برداشته و پنج تومان پول نقد به احمد دادم و سفارش نمودم كه از آقا ميرزا ماشاء الله بابت برات حاج صمد ده - پانزده تومان ديگر باقى و همچنين از يمين الملك اگر پولى به جهت مخارج بعد لازم شود از آنها بگيريد ، من دهروزه مىروم به ده معتمد الدوله و مشير اكرم ، قدرى كمك به محاسبات آنها و از آنجا مراجعت به سالور كه هيچ نديدهام ، بعد به شهر مىآيم .
سه از دسته در خانه زده شد ، آقاى مشيراكرم با درشكه رسيد ، من هم فورا حاضر ، بيرون آمده به درشكه كرايه سوار ، آقا ميرزا موسى خان پسرش با قدرى اسباب