بعد آقا شيخ محمد على رفت و ميرزا حبيب الله خان به واسطه [ حكومت ] نظامى شهر و بعد راه ماند . شب آبگوشت شام خورده اظهار داشت كه قزوينى مايل است با شما وصلت نمايد . گفتم براى او يك زن لااقل بيست و پنج ساله كه بتواند خانه او را اداره نمايد و اين دختر من شانزده سال و مشغول تحصيل هم هست . بعد از شام و صحبت خوابيديم .
[ امور روزانه ]
يكشنبه 25 ذيحجه . - صبح بعد از چايى و صحبت ، آقا ميرزا حبيب الله خان به پستخانه رفته ، من هم با احمد به بازار ، گوجه ، بادمجان ، لپه ، سيبزمينى خريده با جارو ، به خانه برگشت . من خودم به دكان آقا ميرزا ماشاء الله دوختهفروش رفته كه قدرى پول از بقيهء برات حاج عبد الصمد متقلب متدين گرفته باشم . اظهار داشت كه هنوز نتوانستهام بگيرم . يك شلوار دوخته به جهت احمد خريدم و پولش از يازده هزار كه خودش خريده بود ، سيزده هزار بايد حساب نمايم . بعد بازار آمده شركاى آقا ميرزا صدر الدين را احوالپرسى نمودم . دكان مشهدى على اكبر عطار آمده تفصيل گرفتارى خودش را به من و من سرگذشت خودم را به او مختصرا گفته ، قدرى خنديديم . بعد دكان آقا محمد چايىفروش احوالپرسى نموده ، از حجره مدير الصنايع گذشته ، عارف و بعضى آنجا بودند . قدرى صحبت ، بعد كمكم به خانه آمده ، ناهار آبگوشت مىخوردم .
فرخى در محبس
آدم فرخى آمد كه شما را از محبس خواسته ، گفتم چشم . چهار به غروب به محبس رفته ، نايب محبس گفت اجازه ملاقات نيست . پيغام دادم كه درجه مبغوضيت من تخفيف يافته اما به درجهء محبوبيت نرسيده كه بتوانم نزد رئيس الوزرا توسط شما را بنمايم . معذلك خدمتشان عرض نمودم وعده چند روزه دادند كه بايد ترتيبى بشود ، بعد مرخص مىشوند . بعد از اتاق مدير محبس بيرون آمده از دكان آقا سيد جواد كوزهفروش چهار كاسهء بدل چينى و دو سر قليان و از قصاب آنجا نيم من و پنج سير گوشت خريده به خانه آمده مشغول تحرير و چايى و بعضى آمدند و رفتند . شب شام آبگوشت داشته ، من انگور خورده ، خوابيدم .