احترام گفت آقا برويم . گفتم كجا ؟ گفت منزل آقاى رئيس الوزرا .
درب نظميه درشكه حاضر ، سوار شديم . گفتم شما كيستيد بشناسم ؟ گفت من به شما ارادت دارم و زمان اسم من است . گفتم شما زمان خان نظميه هستيد ؟ شنيده بودم . گفت بله . گفتم مكان نظميه كه خوب بود ، زمانش نمىدانم چطور است ؟
چايى شكوه الملك
قدرى شوخى نموده تا به پاى عمارت رئيس الوزرا رسيده ، پياده شده ، آقاى شكوه الملك رسيد . سلام و اظهار صحبتهاى شوخى مشوب به حقيقت و مجاز شده ، اتاق كوچكى دست چپ در مرتبهء پائين بود ، رفته ، شكوه و من و زمان خان نشسته چايى آوردند . صحبتكنان خورده ، ميلم به چايى دوم كشيد . به آقاى شكوه الملك عرض كردم خودت براى من چايى بيار يا بگو بياورند . او هم بلند شده ، فرمود آوردند . چايى را با يك دست و قند را به دست ديگر برداشته ، پيشخدمت رسيد كه آقاى رئيس الوزرا فرمودند بيائيد .
من هم با چايى و قند كه در دو دستم بود بلند شده به همان قسم از پلهها بالا رفته به اتاق رئيس الوزرا كه اتاق كوچكى بود وارد شده ، سلام كرده ، ايشان جواب [ داده ] و بلند شد .
در حضور وثوق الدوله
من عرض كردم كار خود را كردى و چند سال است مرا به هيچ شكلى نتوانستى بياورى آخر غالب شدى و مرا به اين شكل آوردى . قدرى خنديديم و گفتم
نه كه قصاب به خنجر چه سر ميش ببرد * نهله كشته خود را كشد آنگاه كشاند
من فهميدم شما كه مرا در نظميه كشتيد مىدانستم نعش مرا خرخر مىكشيد تا اينجا . دست خود را قبلا داد ، من دست ندادم و گفتم دست حضرت اشرف شما با آن پاكى و لطافت انصاف نيست با دست پرميكروب « 1 » من كه ميكروب مظلوميت مىباشد آلوده شود ، زيرا اين ميكروبها هركدام آدم را به كشتن
هامش
( 1 ) . اصل : مكروب .