اينجا مسبوق نيستم خوب است به من تعليم نمايى كه جواب را مطابق رسومات ، من بگويم . رسم چيست ؟ بگويم بد است يا خوب است ؟ گفت هرچه بخواهيد بگوئيد . گفتم مىترسم خلاف قانون گفته باشم . گفت خير . گفتم جايم رطوبتى است . گفت بله خوب است تختخواب داشته باشيد . گفتم شما مىدهيد ؟ گفت اداره نمىدهد . گفتم اجازه مىدهيد از خودم بياورند ؟ گفت خلاف قانون است . بعد رفت . در بسته شد .
بعد از ساعتى در باز شد جوانكى آمد پرسيد اسم پدر شما چيست ؟ فهميدم قانون ادارى براى اينكه محكم و منظم باشد و فهميدم براى اينكه بداند من همان ديروزى هستم ، فرار نكردم و مرا مستحفظين عوض نكردهاند . اما از شدت قانونى ترسيدم كه مبادا ديروز گفته باشم آقا سيد مهدى پدرم بود و امروز سيد مهدى بگويم ، فورا مرا گرفته ، استنطاق نمايند و بگويند تو ديروزى نيستى ، پدر ديروزى سيد مهدى بود ، امروز آقا سيد مهدى است و بگويند تو را عوض كى آورده و تو با خائنين همدست بودى . بعد متوسلا و متوكلا على الله گفتم سيد مهدى . بعد نوشته در بسته شد .
پيغامهايى از بيرون
به دستور روزهاى قبل ناهار و شام آورده شد . من هم ديگر عادت كرده بودم كه به تاريكى بتوانم شام بخورم . ساعت روز يا آن شب بود ديدم در محبس باز شد .
جوانكى مرا بيرون خواند . ندانستم كه كيست . بيرون رفتم ، آهسته به من گفت آقاى شكوه الملك در فكر شما هست و خلخالى گفت از شما احوالپرسى نمايم و خانهء شما حالشان و احمد هم خوب هستند و خلخالى گفت كه من دلدارى به آنها و اطمينان از طرف شما به آنها دادم .
تا قريب ظهر چهارشنبه چهاردهم ذيحجه به همين منوال كه در اتاق دربسته عرض يك ذرع و چارك ، طول سه ذرع . بالاى اتاق يك مبال با يك آفتابه حلبى .
توى اتاق فرش زيلو و يك كوزه آب ، يك دوشك و نازبالش همه از پنبه .
سقف اتاق داراى سه روزنه شبيه به حمام كه روزها روشنايى ملايم داشت .
غير از آب و ناهار نيم به ظهر و شام مقارن غروب ، ديگر از همهچيز ممنوع و كنترل بوديم .