نازبالش را ديده ، بعد در را بست و رفت . من همينقدر در گوشهء اتاق وضو گرفتم ، نماز خوانده به تعقيب تا ساعت سه از شب به ياد خدا و نماز كه رسم هر « من رأو بأسنا دعو الله مخلصا » « 1 » مىباشد . بعد ابدا آن شب چيزى نخورده در گوشهء اتاق با لباس به فكر همهچيز ، بعد خوابم برد .
صبح بلند شده مجددا گوشهء اتاق وضو و نماز و به تعقيب و نماز كه عادت گرگان تله افتاده است . تا نيم به ظهر در محبس باز شد يك ثلث نان سنگك با قدرى آش توى كاسه براى من آورده ، غذاى ديشب را به آنها دادم و در را بسته و رفتند . من نصف آن نان را خالى خورده توى اتاق به راه رفتن و فكر و دعا و نماز و ادعيهء مشغول تا غروب باز در باز شد . به رسم شب گذشته نان و آبگوشتى داده ، من هم آش و بقيهء نان ناهار را به آنها داده هرچه التماس كردم كه من عادت به چايى و سيگار دارم ، گفتند خلاف قانون [ است ] و نمىشود .
پرسوجوى اوليه
شب را تا به صبح با حال خوشى . صبح در باز شد ، جوانكى متعارف سلام نظامى بعد گفت حال شما چهطور است ؟ كسالتى نداريد ؟ من متحير مانده كه كيست و چيست . گفتم حالم فقط به جهت بىسيگارى و بىچايى بد است ، كسالت كه ندارم سهل است ، هيچچيز ديگر ندارم . بعد رفتند ، در بسته شد .
نيم بعد باز در باز شد . جوانكى رسيد گفت شما اسمتان چيست . گفتم سيد محمد كمرهاى . گفت پدر ؟ گفتم سيد مهدى كمرهاى . سن شما ؟ گفتم قريب 54 . شغل چيست ؟ ج طلبه . در بسته شد .
بىاطلاعى از رسومات زندان
فردا صبح باز در باز ، جوانكى آمد غير از ديروزى ؛ سلام نظامى و به ملاطفت احوالپرسى نمود . گفتم احوالپرسى شما غيررسمى و فقط تلطف به من است كه جواب را بدهم و حقيقت را بگويم يا نگويم يا ادارى است ؟ گفت من طبيب نظميه هستم و رسما بايد بيايم و بپرسم . گفتم چون من از رسومات و وظايف
هامش
( 1 ) . كسى كه شدت كار ما را ببيند خدا را از روى اخلاص مىخواند .