خواندن ابلاغيه تهديديه رئيس الوزرا بوديم و فكر و خنده و تحيّر داشتيم . يك نفر آمد كه شما و آقا شيخ حسين و فرخى و آقا شيخ ابو طالب را آقاى صدر الاسلام پسر حاج امام جمعه مىخواهد توى [ اتاق ] گوشواره جنب اندرون صحبت نمائيد . سايرين نباشند . فرخى براى نگاه داشتن جمعيت ماند . بنده و آقا شيخ ابو طالب و آقا شيخ حسين طهرانى رفته با آقاى آقا محمد امين نشسته ، آقا فرمودند كه مير سيد محمد بهبهانى و آقاى آقا على نجمآبادى هم آنجا هستند .
بعد آقا صدر الاسلام به اندرون رفته به فاصلهء ربعى بنده و آقا شيخ ابو طالب و آقا شيخ حسين را خواسته ، رفتيم تو .
كارى نبايد كرد
آقايان آنجا بودند . بعد حاج ميرزا عباسقلى تبريزى و حاج ميرزا حسن كاشى را هم خواستند ؛ آنها هم آمدند . مشغول مذاكرات كه با اين ابلاغيهء رئيس الوزراء چه بايد كرد و ناچارا او مشغول عملياتى خواهد شد . من گفتم ماها كه ديشب قرار داديم جمعيت متفرق شوند و شما هم چند نفرى را انتخاب نمائيد كه برويد با رئيس الوزرا صحبت نمائيد ، و او را متقاعد نمائيد به سوء معاهده ، شيخ حسين هم قسمى اظهار نمود . امام جمعه به حاج ميرزا عباسقلى اظهار كرد كه شما چه مىگوئيد ؟ او گفت اصناف در دست من نيست و تجار هم مردمانى هستند ، بعضى با دولت مربوط و مابقى مرعوب ، گمانم اين است كارى نبايد كرد .
كار بدون جمعيت
مذاكرات در بين بود كه يك نفر از بچههاى امام جمعه آمد و بيخ گوش صدر الاسلام برادر بزرگش چيزى گفت و رفت . بعد بلافاصله ديدم صدر الاسلام به من گفت كه اين چند نفر كه در خانهء ما باقى هستند خوب نيست اينجا بمانند .
شما كه جمعيتى نداريد ما ديگر چه اقدامى بنمائيم ؟ خوب است الان شما و آقا شيخ حسين برويد و به آنها كه در بيرونى هستند بگوئيد بروند . من گفتم رفتن آنها كه شب نمانند و ديگر هم نيايند بهتر است ، و ليكن دير نمىشود ، مطلب را قطع بكنيم . آيا شما داخل كار بدون جمعيت هم مىشويد ؟ يا شما هم كارى خواهيد كرد ، همين پنج شش نفرى حاج آقا جمال و مدرس و آقا حسين و شما