مىروند و آنها را وثوق الدولهء ديپلمات مجاب مىنمايد . آنوقت در [ جرايد ] مىنويسند كه نمايندگان متنفرين ، تصديق و امضا نمودند . بعد خيلى صحبت نمود كه واقعا تصديقش نمودم . بعد گفت ديشب در مسجد خيلى صحبت نمودم و امروز جمعى آمدند و گفتند ما در اينجا مىمانيم . من چون تكفل معاش آنها را نمىتوانستم بنمايم ، جواب دادم . بعد بلند شده به خانه آمده ، مقارن ظهر ناهار آبگوشت و انگور خورده ، جوانكى آمد كاغذى از فرخى آورد كه كارها اميدبخش شده ، رفقا منزل حاج امام جمعه هستند ، شما هم بيائيد . گفتم بعد از خوردن ناهار ، چون بعد از ناهار بعضى تحريرات داشته و سرم هم درد گرفته بود . قدرى تحرير و قدرى خواب . احمد هم ناهار نيامد و حال آنكه صبح بنا شد بيايد خانه . متفكر مانده . ساعت سه و نيم به غروب بيرون آمده بهسمت خانهء حاج امام جمعه رفتم .
مسافرت پانزده شبانهروزه به زندان
[ امور روزانه ]
يك دفعه از 11 ذيحجه به 22 ذيحجه . - الساعه كه قريب ظهر پنجشنبه 22 ذيحجه است در اطاق تحرير نشسته و ديشب ساعت پنج از شب از محبس مقدس محترم با كمال افتخار بيرون آمدم ، مختصرا شرحش را مىنويسم :
از خانه سه به غروب يازدهم ، موافق شرح فوق بيرون آمده سوار واگون شده ، در راه خيلى معطل شده ، با اهل واگون و يك نفر پليس مخفى صحبت معاهده و كنترل انگليس ايران را مىنموده ، تنقيدى مىنمودم . به پستخانه رسيده كاغذها را به پستخانه داده ، بعد در ميدان توپخانه آژانهاى زيادى ، كانّه شيپور حاضرباش در شهر را به آنها داده بودند و به ديوارها ورقهء بزرگى مشغول چسباندن بودند . نزديك رفته ديدم بيانيهء رئيس الوزرا است كه با كمال خشم و غضب و تهديد نوشته شده ، خيلى مفصل . چون چشمم درست كار نمىكرد و مفصل هم بود ، گفتم وقت ديگر يا شب يا فردا در روزنامه [ مطالعه خواهم كرد ] . بعد به خانهء حاج امام جمعه خويى رفته تالار بالاخانه و توى حياط قريب بيست تا سى نفر بودند . چند نفر آژان توى دالان .
سايرين نباشند
به تالار بالا رفتم . متفرقه جماعت نشسته . من در وسط تالار ، فرخى ، دايى اسد الله كتابفروش ، چند نفر ديگر ، آقا شيخ حسين طهرانى مشغول صحبت و