شكلى بود نمودم . خودشان شش نفر انتخاب نمودند : ناظم ، سيد عبد الغنى ، فدايى ، ميرزا ابو القاسم خان ، از خارج آقا سيد عبد الرحيم و يك سيد ديگر ، گويا .
چند نفر به انتخاب ماها انتخاب شدند كه پولى جمع و خرج نمايند ، و ليكن هرقدر آنها به تدبير خواستند پاى مرا توى كار بكشند من خودم را كنار و خارج نمودم .
اكثر رفقا نبودند
بعد پيغام به حاج آقا جمال كه يك ساعت پيش داده بودم كه مىخواهم شما را تنها ببينم و احمق پيغام داده بود كه مىآيم بيرون شما را خواهم ديد . و با مدرس مشغول صحبت در تو بود ، ديدم جوابى نيامد و خودش هم بيرون نيامد . بلند شده سه به غروب رو به خانه آمده ، با شيخ حسن رانكوهى ، از راه خانه به خانه آقا سيد اسد الله خرقانى رفته ، نبود . به مسجد آقا حسين آمده ، نه او بود و نه آقا على . آقا مجتبى و آقا يحيى و آقا شيخ ابو القاسم شيرازى آنجا بودند . قدرى صحبت متفرقه و شوخى با شيخ ابو القاسم نموده ، صحبت تنفر . شيخ ابو القاسم هم اظهار شركت نمود . يك به غروب بيرون آمده به شيخ حسن رانكوهى گفتم كه آقا سيد اسد الله را ديده ، خبرش را به من بدهد . بعد با آقا شيخ ابو القاسم قدرى توى راه صحبت ، او رفت . خلخالى را ديده ، قدرى با او سر راه صحبت متفرقه .
رفقا مىرسيدند ، تا آنكه اول مغرب به خانه رسيده ، خبرى نبود ، يمين الملك هم كه بنا بود غروب بيايد و پول بياورد نيامد .
در منزل امام جمعه
من هم بيرون آمده بهسمت خانه حاج امام جمعه رفتم . در بين ، محسن ميرزا را ديده ، قدرى صحبت . آقا ميرزا عبد المطلب را ديده ، او را مساعد ديدم و عرض كردم كه بيايد خانه حاج امام جمعه . گفت مىروم حجره و تا يك ساعت ديگر مىآيم . بعد به خانه حاج امام جمعه رفته ، آقايان متفرقه رفقا و غيره بودند .
آقا ميرزا عبد المطلب هم آمده قدرى ماند قرار شد فردا صبح بيايند . بعد شيخ ابو تراب نهاوندى و من و شيخ حسين طهرانى و آقا سيد محمد پيغمبر مشغول صحبت و خنده شده ، تا ساعت چهار از شب شام با عموم نان ، آبگوشت ، خربزه و پنير و سبزى خورده ، پنجاه نفر مىشديم ، احمد هم ماند .