در خصوص مطالبه از نجمآبادى صحيح است . بعد از آنجا بازار آمده ، دو هزار مشهدى عباس پينهدوز و سه هزار و پنج شاهى آقا خليل آقا را كه ديروز قميص گرفته بودم به رفيقش دادم . از آنجا بهطرف خانه آمده ، ناهار من و بتول سركه شيره تريد و نان و پنير و انگور خورده ، ننه اسماعيل حريره . رختشور قدرى بقيه چلو و سركهشيره . بعد چون شب به جهت آبيارى نخوابيده بودم زودتر خوابيده ، حقهبازى ننه اسماعيل براى اينكه بفهماند ناخوشىام سخت است نگذاشت بخوابم . من هم سردرد از بىخوابى ديشب و امروز اذيتم نمود .
بعد از چايى از خانه بيرون آمده يك و نيم به غروب درب دكان آقا ميرزا عباسقلى خان نشسته ، قدرى صحبت از آنجا خيابان . درب مغازه خلخالى ، شرف الملك را ديدم ؛ ديدن و عذرخواهى از طول عدم ديدنى نموده ، قرار را به تعيين آقاى خلخالى براى يك روز ملاقات گذاشتيم . بعد من مقارن غروب از خيابان ناصريه به چراغ برق . رضا قلى خان رسيد . با من صحبتكنان مراجعت به خانه آقا ميرزا غفار خان رفتم . گفتند مسجد سپهسالار نماز رفته ، پيدايش نكردم كه بگويم قبالهجات مرا كه بنچاقات امير حشمت مىشود تمام و به مهر امير حشمت رسانده يا خير ؟ و ديگر آنكه من ملكى تهيه نموده و خريدم ، ديگر در فكر من نباشد . بعد رضا قلى خان مراجعت .
درب دكان آقا شيخ حسين قدرى صحبت از آنجا هم بلند شده ، در بين راه آقا ميرزا حبيب الله پستخانه رسيده ، صحبتى كرديم كه شب جمعه ديگر پياده برويم شميران . گفت اعزاز السلطنه هم دعوت نموده . گفتم هرچه پيش آيد . بعد او به خانه ، من هم ساعت سه به خانه رسيده ، شام بتول چلو و مسماى خرفه درست كرده بود . خورشت بادمجان هم داشتيم . من و بتول خورده ، ننه اسماعيل هم حريره .
بعد كاغذ معتمد الدوله [ را ] كه در جواب تسليت من در خصوص دبير الملك نوشته بود خوانده ، قدرى تحرير و سرگذشت مشكوة كه خودش حقيقت امر را نوشته مىخواندم كه مختصرش اين بود :
روايت مشكوه از كميتهء مجازات
« سبب گرفتارى من اينكه چون من از سابق با ابو الفتحزاده و ميرزا ابراهيم خان منشىزاده ، سابقه از قديم و خصوصيت داشتم ، اين دو نفر به توسط ميرزا حسين