دكان بقال از قبل از ظهر جا مانده بود ، رفتم ديدم بقال برداشته بود و نمىدانست مال كيست . از او گرفته جايى سپردم .
از آنجا به خانه حاج شيخ محمد حسين استرآبادى ديدن دايى او كه از سادات علماى استرآباد است رفته تا مقارن غروب آنجا مشغول صحبت . اظهار داشت كه تنكابنى چند روز قبل آمده بود و دلتنگى مىكرد كه مرا بعضىها منجمله كمرهاى مورد سوءظن قرار داده كه من ملحق به كميته وثوق الدوله شدهام و حال آنكه همچه نيست ، بعد خيلى صحبت متفرقه شد .
توصيه به هجرت
از آنجا مقارن غروب بيرون آمده از راه مريضخانه يك از شب به خانه صمصام السلطنه رفته ، اندرون بود . بيرون آمد اظهار داشت كه ديروز حضور شاه رفته مرخصى گرفته بروم كمره و ولايت . جهت را پرسيدم . كاغذى بيرون آورده ، نشان داد . ديدم نوشته سواد تلگراف رمز وثوق الدوله ، يازدهم سرطان ، خدمت . . . آقاى سردار جنگ . از تلگراف شما كه من در مقابل خدمات شما و آقايان بختيارى براى دولت عوض قدرشناسى توهين نمودهام . من به عكس هميشه شماها را كمال توقير . . . « 1 » و فلان مىنمايم . همچه چيزى نيست . شايد به واسطه گرفتارى دبير معزز گمان مىكنيد توهين نمودم . بعد از اينكه نظميه كشف كرد كه بهواسطه دبير معزز و يك نفر ديگر و ژاندارمه ديگر به دستور صمصام السلطنه ، دبير معزز اسباب سوء قصد مرا فراهم نموده و پول و رولور « 2 » به آنها داده ، من او را گرفتار نمودم . اگر خود شماها بوديد چه مىكرديد باوجود اينكه حضرت صمصام السلطنه در طهران هميشه با مفسدين محشور و مشغول انتريك است و از وقتى كه من سركار آمدم به بعضى كارها مشغول است و چند مرتبه از طرف ملت اقداماتى براى او شد ، من جلوگيرى كردم . حالا خوب است او را بخواهيد يا برود به زيارت يا بيايد به ولايت بختيارى ( مطلب قريب اين مضمون بود ) .
بعد قدرى صحبت و اظهار داشت كه تمام نوشتهجات و قبالهجات و حساب هرچه داشتم نزد دبير معزز مانده و بعد از اينكه او را از حبس خارج
هامش
( 1 ) . نقطهچين در اصل .
( 2 ) . اصل : رولوه