تخطي إلى المحتوى الرئيسي

روزنامه خاطرات سيد محمد كمره اى ( فارسى ) — صفحة 979

مساهمون:

ص٩٧٩
اولاد ؛ يك پسر بزرگ موسوم به محمد ، شانزده ، پانزده سال ، اما طفل مرضى مبتلا شده كه پايش كوتاه و با نوك انگشتان راه مىرود و يك دختر ده يازده ساله فاطمه و دو كوچك ديگر كه پسرش در سبريا و دخترش در روسيه و يكى در طهران و ديگرى در جاى ديگر متولد شده‌اند . اين زن روسى در كمال خوبى اداره امور خانه شوهرش را با اين چهار نفر اولاد مىكند . خيلى افسوس خوردم كه ايرانىها خاصه طهرانىها همچه عيالات اداره كن ندارند . بالاخره با باقى بيك نشسته تا يك به غروب مشغول صحبت متفرقه . معلوم شد كه در چهار سال قبل با مهاجرين دستهء سردار محيى و ميرزا كريم خان تا اسلامبول و موقعى كه مساوات از موصل مىخواست به اسلامبول برود باقى به معيت روشنى بيك مراجعت به ايران و حالا چون موانع از قفقازيه و روسيه برداشته شده و رژيم تزارى رفته ، حالا قصد دارد با عيالاتش برود بادكوبه و مشغول تجارت شده . بيايد به انزلى و مراجعت نمايد . قدرى دلتنگى از ميرزا كوچك خان داشت كه مغرور به دماغ خودش و هركس شالارتان بود به واسطه چاخان او را جلب و هر كس درست و بىتملق بود با او دورى ، معامله مىكرد . حاج سيد محمود را با خود و حاج سيد رضى را از خود دور ، ميرزا حسين كسمايى را مىرنجاند و ميرزا محمد كسمايى را مجذوب . قدرى از خبط ميرزا كوچك خان نقل نمود .

تنقيد دموكرات‌ها

تا يك به غروب بيرون آمده ، پياده از لاله‌زار مىديدم دمكرات‌ها همه دسته به همه قسم تنقيد از كميته ديشب و كميته پس‌پريشب . با من صحبت ، بنده هم كه هردو را مثل هم مىدانسته ، تا درب مغازه خلخالى ، رفقا آنجا بودند . ديگر وقت تنگ بود رو به خانه آمده ، معتمد الواعظين هم رسيد ، تنقيد مىنمود . ديگر نمىدانم منتقدين حقيقى يا به دروغ . بالاخره به خانه آمده آقا رضا قلى خان هم دوستانه افطار رسيد . قدرى نان و چلو و خورشت كدو و خيار و زردآلو داشتيم مىخورديم آقا ميرزا يحيى خان هم رسيد با چايى و خريدن يك نان از بيرون من و احمد و رضا قلى خان و آقا ميرزا يحيى برگذار نموديم . ننه اسماعيل هم عصر براى اسماعيل چلو و خورشت برده بود . نيم از شب مراجعت با حال التهاب كه اسماعيل را فردا
روزنامه خاطرات سيد محمد كمره اى ( فارسى ) — صفحة 979 | سيد محمد كمره اى / محمد جواد مرادى نيا