را پيدا نمودم . گفت او را نزد معاون يا رييس بردهاند ، عصر بياييد . بعد بيرون آمده ، دو به ظهر به خانه امير مفخم رفته معتمد بقايا و پسرش هم آنجا بودند .
مشغول صحبت . امير مانع از آمدن من شد ، ناهار بود . بعد از ناهار و قهوه و صحبت بلند شده ، به خانه آمده ، احمد و بتول و ننه اسماعيل آنجا بوده ، ناهار قيمهپلو داشته . كاغذى هم از عراق از اسد الله خان رسيده بود كه دويست و پنجاه تومان هم حواله به شرافت السلطنه نموده بود كه عوض دويست تومان برات نكولى بگيرم .
بعد در منزل چايى خورده دو به غروب بيرون آمده ، در راه ، خانه آقا شيخ محمد على رفته ، نبود . به دكان سيد تاجر كاشانى رفتم . به پسرش گفتم كه امروز پدر شما براى رفتن نظميه ، ديدن آقا ميرزا على تاجر خلف وعده كرد و ديگر آنكه دويست و پنجاه تومان از كمره برات رسيده كه اگر شما پول را نداده باشيد ، ديگر از شما نگيرم . حال اگر مىدهيد من بنويسم دادند و اگر نمىدهيد دويست و پنجاه را بگيرم . گفت به پدرم مىگويم . شما هم فردا بعد از ظهر بازار بياييد .
بعد حجره آقا ميرزا صدر الدين رفته ، نبود . مراجعت ، آقا شيخ احمد را ديدم .
ملاقات با وثوق الدوله را گفت كه پول حاج احمد را گفتم نقدا چيزى نزد من ندارد اما قريب سى و پنج هزار تومان توتون به سه نفر كه من يكى از آنها هستم فروخته ، هفده ، هجده او را گرفته ، مابقى توتون نزد ما هست و مطابق قبوض مىباشد . بعد از آنجا به خيابان آمده ، معاون همايون را ديدم كه چاپارخانه او را رد نموده بود . نوشتم به آقاى پهلوى كه تا چهارم رمضان به او و يك نفر همراهش گارى پستى براى مشهد بدهد .
سرگذشت ميرزا على كازرونى
مقارن غروب به نظميه رفته آقا ميرزا على كازرونى را ديده ، ناظم التجارى است قد كوتاه ، و ليكن شيكى در او نيست . تا ساعت يك از شب توى حياط عقب نظميه با او نشسته ، شرح مختصرى از اينكه با ناصر ديوان در ضديت با انگليسىها شركت داشته و از بيابانها فرارا خود را به طهران رسانده ، دو پسر كوچك او را فرمانفرما حبس نموده ، حال يك ماه است در محبس نظميه ، امروز وثوق الدوله او را خواسته و اظهار تألم از پيشآمد و اينكه انگليسىها تقاضاى