تخطي إلى المحتوى الرئيسي

روزنامه خاطرات سيد محمد كمره اى ( فارسى ) — صفحة 936

مساهمون:

ص٩٣٦
بعد توى خانه رفته از دو به غروب تا يك از شب مشغول صحبت و شطرنج . بعد بلند شده به خانه آمده ، شام آبگوشت خورده ، بچه‌ها خوابيدند . من هم ساعت چهار ميرآب خبر كرد آب مىآيد ، به انتظار آب تا ساعت پنج و نيم از شب ، آب رسيد . و تا نيم از اذان گذشته باغچه‌ها مشروب . اگرچه سنوات قبل لذت ادراك بيدارى بين الطوعين را برده بودم ، اما يادم رفته بود . باوجود اينكه شب را نخوابيدم و كسل بودم مع ذلك يا فرح و انبساطى در من از هواى آن وقت حاصل شد كه ياد شعر معروف افتادم ؛
طرفه زمانى است دم صبحگاه * هم ورعش خوش بود و هم گناه
بين الطلوعين در تاريكى سماور را خودم آتش نموده ، آمدم درب در ، ميرآب را بلند كردم و انعامش را دادم و گفتم ديگر ما آب لازم نداريم . بعد چايى خورده ، بچه‌ها را يك به آفتاب بيدار نموده ، قند نداشتيم . احمد رفت از بيرون خريد ، معلوم شد عطار شب در دكانش مىخوابد .

[ امور روزانه ]

سه‌شنبه 19 شعبان . - صبح بعد از چايى احمد و بتول به مدرسه رفته من خوابيدم ، اما خوابم از شدت كسالت بىخوابى شب نمىبرد . در اين ضمن برهان روضه‌خوان همدانى با يك سيدى آمدند مشغول صحبت و چايى . برهان اظهار داشت كه از صمصام يك ملاقاتى نماييد ، بلكه چهارصد تومان طلب مرا از سالار مسعود كه در اسلامبول داده‌ام و حواله به حاج ميرزا على صراف و در ذيل به صارم الملك نوشته كه به حاج ميرزا على بدهد . حال كارى بكنيد كه صمصام چون پدرزن سالار مسعود است وصول و برساند . من هم قبول ، اظهار خودم را به برهان گفتم تا چه اثر نمايد . بعد اظهار نمود كه در رمضان مسجدى اگر بشود حرف بزنم خوب است ؟ شب‌ها مسجد سراج الملك از سه از شب دعوتى شده . گفتم البته بشود خوب است . بعد آقايان رفته ، من باز هم خوابيدم و باز هم خوابم نبرد ، تا ناهار بتول آمد . با او و ننه اسماعيل آبگوشت ناهار داشتيم . بعد از ناهار خوابيده ، عصر بلند شده ، چايى خورده ، در باغچه قدرى علف‌چينى نموده ، بيرون آمدم . رفتم به حجره سيد تاجر كاشانى ، براى اينكه به كاشان رفته كه زود از جهت برات نكولى كارى بكند ، نبود . از آنجا به حجره آقا ميرزا صدر الدين رفته ، قدرى مذمت از وضع اداره ماليه اينجا نمود . من هم مذمت از چيت كه داده بود . بعد اظهار داشت